تبليغاتX
قلک

قلک

انسانم آرزوست...!

با خودم فکر میکنم که اگر مقام معظم رهبری نام امسال را سال اصلاح الگوی رفتار نام گذاری میکرد تا اصلاح الگوی مصرف چه اتفاقی می افتاد؟

صحبت کردن در این مورد سخته و نمیشه در این فرصت کوتاه به بررسی  رفتار و خصوصیتات ایرانی ها پرداخت،اما میخوام از شعارهایی که در حد حرف مونده و هیچ وقت هم به عرصه عمل نرسیده صحبت کنم و با پرداختن به این موضوع قصدی نیست برای زیر سوال بردن خصوصیات و رفتار خوب ایرانی ها...

هر خوبی یک بدی داره و بدی ما ایرانی ها هم اینکه خیلی به گذشته تکیه کردیم و حال را فراموش کردیم.

نمیدونم شما هم شنیدید یا نه اینکه گفتیم همیشه بهترین تماشاگرای دنیا را داریم،همیشه گفتیم مهمان نوازترین انسان ها ایرانی هستند،گفتیم مردم ما بالاترین شعور اجتماعی را دارند،گفتیم ما فرهنگ و تمدن 2500ساله داریم،و همشه گفتیم ها !

با خودم فکر میکنم چرا و چطور این بحث شرووع شدو چگونه به اینجا رسیدیم؟چرا باید نگاه ما به خودمان آنقدر از بالا باشه که بر اثر همین اعتماد به نفس نقاط ضعف ما مخفی بمونه وسال های سال به همین منوال بگذرد ولی متاسفانه چیزی نیستیم،از همه حرفی نمیزنم از افرادی که کاملا تحت تاثیر این جوها بودن و گول این جو ها را خوردن،بازم میگم قصدی ندارم از اینکه با قرار دادن چند جمله و کلمه ارزش ها را زیر سوال ببرم،اما بیایید برای یکبار هم که شده خودمان را قاضی کنیم!!!

براتون مثالی میارم،اینکه در یک بازی ملی تا دقیقه 70 بهترین تماشاگرهای دنیا را داشته باشیم اما از دقیقه 70 به بعد همین بهترین تماشاگرهای دنیا،همه بازیکنان و مربی ها و اعضای خانواده هاشون توهین میکنن.

اگر باور نمیکنین از مثال دیگه ای هم استفاده میکنم،در حا حاضر نزدیک به انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری هستیم با نگاهی کوتاه به برنامه های انتخاباتی رسانه ملی متوجه ادعای تهیه کنندگان و برنامه سازان میشویم که میشنویم مردم ما بالاترین شعور اجتماعی را دارند اما در نقض همین مثال و با توجه به این که ایران در شرایط حساسی است که باید4 سال آینده ایران را انتخاب کنیم و در حالی که اکثر کشورهای دنیا روی کشور ما زوم کرده اند،متاسفانه ما شاهد جدال و جنجال های سیاسی هستیم که جناح های مخالف(البته فقط یک جناح)روبه رو هم میایستند و از توهین وناسزا و تا حتی تهمت زدن به هم دست برنمیدارند واز چیزی هم ترسی ندارندتا بلکه بتوانند آینده کشور را را دردست بگیرند،ولی فقط دود این تناقض ها به چشم خودمان میرود،

این بحث،بحث ریشه ای است که باید بطور جدی بررسی بشه،نه فقط این چند مورد بلکه در همه زمینه ما باید الگوی رفتاری خودمون را اصلاح کنیم.

به امید روزی که هیچ شعاری در حد حرف نمونه و به عرصه عمل برسه.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت11:29توسط مریم | |

یک تحلیلگر رسانه و ارتباطات:(دکتر ماکان عیدی پور)

ایجاد فضای رقابت شدید و تقسیم حجم رسانه ای اعتماد مردم به انتخابات را در پی خواهد داشت

 مهمترین مساله ای که سبب جلب اشتیاق مخاطب و ایجاد حس اعتماد او نسبت به شرکت در انتخابات می شود ایجاد فضای رقابت شدید و تقسیم حجم رسانه ای به میزان تقریبا مساوی برای هر یک از نامزدهاست.

دکتر عیدی پورگفت: هر دوره انتخابات در ایران به لحاظ بعد رسانه ای و پویایی افکار عمومی با دوره پیش تفاوت های عمده ای دارد چرا که اولا رسانه ها به لحاظ تکنولوژیک و ساختاری دائما در حال پیشرفت و به تبع آن تاثیرگذاری بیشتر هستند و دوما این که دموکراسی و فرهنگ مردم سالاری روز به روز بالغ تر و همه گیرتر می شود.

دکتر ماکان عیدی پور در گفت و گو با قلم نیوز افزود: به دلیل نبود ساختار حزبی مناسب و کمبود و یا نبود احزابی که از پایگاه مردمی برخوردار باشند سبب شده است که مخاطب سیاسی در ایران ناچار شود از طریق ادراک خود و قوه تحلیل، سمت و سوی یک نشریه و رسانه را تشخیص دهد و یا اینکه صرفا دنباله رو دیگران باشد.

این مدرس دانشگاه گفت: موضوع رسانه های بی تابلو اگرچه در ظاهر استقلال رسانه و رسالت خطیر روزنامه نگاری در بیان واقعیات و عدم جانبداری را گوشزد می کند اما هنگام رویدادهایی مانند انتخابات سبب کاهش توان تاثیرگذاری رسانه و قابلیت انحصار مخاطب می شود.

عیدی پور در راستای ترغیب مردم به مشارکت حداکثری از سوی مطبوعات با تاکید بر این مطلب که مساله مشارکت سیاسی به لحاظ جایگاه ایران در جهان و نوع ساختار حکومتی آن بسیار پر اهمیت است افزود: در صوررت عدم مشارکت گسترده مردم در انتخابات نخستین عارضه آن غیر دموکراتیک جلوه گرفتن رییس جمهور بعدی خواهد بود که این امر خوراک خوبی را برای رسانه های مخالف جمهوری اسلامی ایران فراهم خواهد کرد.

این تحلیلگر مسایل رسانه ای گفت: مهمترین مساله ای که سبب جلب اشتیاق مخاطب و ایجاد حس اعتماد او نسبت به شرکت در انتخابات می شود ایجاد فضای رقابت شدید و تقسیم حجم رسانه ای به میزان تقریبا مساوی برای هر یک از نامزدهاست؛ چنانچه مخاطب احساس کند رقابت آنچنان تنگاتنگ و نزدیک است که حتی میزان اندکی رای می تواند سرنوشت ساز باشد تشویق خواهد شد تا در پای صندوق های رای حضور یابد.

دکتر عیدی پور افزود: آنچه در انتخابات قبلی رخ داد تحقیقا نمودی بود از این تئوری؛ چانچه بسیاری از مردم به دلیل آنکه احساس می کردند رقابت چندانی وجود ندارد و فاصله دو کاندیدا از یکدیگر آنقدر زیاد است که ممکن است حضور آن ها بی مورد باشد در پای صندوق های رای حاضر نشدند و انتفاقا نتیجه انتخابات باعث شگفتی بسیاری شد.

وی در پایان خاطرنشان کرد: برای مشارکت حداکثری مردم رسانه ها باید سعی کنند تا موقعیت نامزدهای دیگر را بزرگنمایی کرده  و در عین حال از احتمال پیروی نامزد مورد نظر خود در صورت حمایت مردم سخن بگویند تا مردم رقابت را تنگاتنگ و سالم احساس کنند.

 

+نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت19:19توسط مریم |

از روزی كه سید محمد خاتمی، كاندیداتوری خود برای حضور در انتخابات دهم ریاست جمهوری را اعلام كرد تا روزی كه بیانیه انصراف او بر روی سایت‌های خبری قرار گرفت تنها یك فاصله كوتاه 36 روزه ‌سپری شد. اما همین فاصله كوتاه بسیار پربركت بود. خاتمی آنقدر در اعلام كاندیداتوری تامل كرد تا عده‌ای از اصولگرایان، »راز دل« خود را افشا كنند. پیام‌های آشكار و پنهان آنها كه »اگر خاتمی بیاید، همه اصولگرایان از احمدی‌نژاد حمایت خواهند كرد« و یا ابراز خوشحالی‌های تصنعی بعضی افراد كه »از آمدن خاتمی استقبال می‌كنیم زیرا موجب اجماع در مورد احمدی نژاد خواهد شد« بزرگترین دستاورد اعلام حضور تاخیری خاتمی بود. زیرا این سخنان نشان می‌داد كه رئیس دولت نهم، ‌انتخاب اول بسیاری از اصولگرایان نیست. به عبارت واضح‌تر، این نحوه دفاع از كاندیداتوری رئیس جمهور فعلی،‌ نشان می‌داد كه بسیاری از ادعاها در خصوص رضایت كم سابقه مردم از منش، روش و گفتمان دولت نهم، ‌تنها نوعی اعلام قدرت در برابر رقیب اصلاح‌طلب است. خاتمی قبل از اعلام كاندیداتوری، در یك دوره سه ماهه، بارها به صورت صادقانه نسبت به موانع وكارشكنی‌هایی هشدار داد كه در صورت انتخاب یك »رئیس‌جمهور اصلاح‌طلب« در برابر او قرار خواهد داشت. او با این كار ثابت كرد كه حاضر نیست مردم را با وعده های »آرمان شهری« به طرف خود جذب نماید. این روش تبلیغی خاتمی، نقاط اشتراك فراوانی با برنامه تبلیغاتی مهدی كروبی داشت و میرحسین موسوی كه دیرتر از كروبی و خاتمی وارد عرصه انتخابات شد نیز تبلیغات خود را بر اموری متمركز ساخت كه نشان دهنده اشتراكات فراوان در مبانی مورد اهتمام سه كاندیدای اصلاح طلب بود. آنها به جای آنكه به بزرگ نمایی قابلیت‌های خود بپردازند یا دولت احتمالی خویش را، مؤید به تاییدات ویژه بدانند، واقعیت‌هایی از شرایط امروز در كشور را تبیین كردند. سه كاندیدای اصلاح‌طلب با این روش، فرصتی برای مردم فراهم نمودند تا خود به مقایسه دوره حاكمیت اصلاح طلبان با امروز بپردازند و سپس تصمیم لازم را بگیرند. در این میان، خاتمی با تاكید بیشتر بر كارشكنی‌های احتمالی، به دنبال آن بود تا به رقبا ثابت كند »یك رئیس جمهور اصلاح طلب، هر چقدر هم كه با كارشكنی مواجه باشد می تواند در رقابت با كاندیدای اصولگرا كه از انواع حمایت‌ها برخوردار است، تعداد بیشتری از آرای مردم را جذب نماید.« درستی بخشی از این مدعای خاتمی زمانی آشكار شد كه قبل از اعلام كاندیداتوری رئیس جمهور پیشین ایران، بر حجم پیغام و تهدیدها برای منصرف كردن خاتمی از كاندیداتوری افزوده شد تا همگان بدانند برخلاف بعضی ادعاهای ظاهراً پرحجم اما توخالی، جناح مقابل به شدت نگران اقبال مردم به اصلاح طلبان است. با ورود رسمی خاتمی به عرصه انتخابات، پرده دیگری از سناریوی برخی مدعیان اصولگرایی در برابر دیدگان مردم قرار گرفت. پایان ناگهانی انتقادات اصولگرایان از دولت و شخص رئیس جمهور، جای هیچ‌گونه تردیدی باقی نگذاشت كه آنها واقعاً نگران هستند و نه تنها پیروزی رأCی آورترین كاندیدای خود در برابر كاندیدای اصلاح طلبان را بسیار»مشكل« می دانند بلكه بر این نكته نیز واقفند كه در صورت تعدد كاندیدا در جناح اصولگرا، این »مشكل« به »غیرممكن« تبدیل خواهد شد.

زمان و نحوه اعلام كاندیداتوری خاتمی به گونه ای بود كه بسیاری از اصولگرایان، ناچار شدند تلقی واقعی خود از انتخابات را با استفاده از عباراتی آشكار سازند كه عدم رضایت قلبی برای اجماع بر رئیس جمهور فعلی نیز از آن هویدا بود. پس از ورود هوشمندانه خاتمی، واقعیت‌های حاكم بر اردوگاه انتخاباتی اصولگرایان بیش از پیش آشكار گردید. اما خاتمی كه گویی میزان بیشتری از افشاگری را لازم می دید بلافاصله سفر به سه استان را در دستور كار خود قرار داد كه استان های انتخاب شده نیز گویای نوعی هوشمندی در برنامه ریزی سفرها بود. یكی از این سه استان، جزء محروم ترین استانها و دیگری از استانهایی بود كه دولت نهم، مدعی انجام فعالیت‌های بزرگ اقتصادی در آن است و در سومین استان، تا چندی پیش مهمترین تریبون سیاسی-مذهبی در اختیار كسی بود كه »انتخاب یك سیاهپوست در آمریكا را، تحت تاثیر نامه نگاری های احمدی نژاد می دانست.« نحوه برخورد مسئولان محلی با این سفر و استقبال قابل توجه مردم از خاتمی، بسیاری از ادعاها در مورد رویگردانی مردم از اصلاح طلبان را خنثی كرد و تنها چند روز بعد از این مسئله، با اعلام ورود رسمی میرحسین به عرصه انتخابات، خاتمی كناره‌گیری خود را از رقابت‌های انتخاباتی اعلام كرد تا این »خروج« نیز مانند آن »ورود« دستاوردهایی برای مردم داشته باشد. تعجیل بعضی از اصولگرایان برای نشان دادن علائق واقعی انتخاباتی خود به حدی بود كه برای ابراز آن حتی تا 24 ساعت پس از انتشار خبر انصراف خاتمی، تحمل نكردند. این »رازِ از پرده برون افتاده« را می‌توان بزرگ‌ترین دستاورد انصراف عبرت ا~موز رئیس دولت هشتم از كاندیداتوری برای انتخابات دهم دانست. ضمن آنكه مشخص شد مهم‌ترین »اصل« برای بعضی مدعیان »اصول« گرایی، حفظ حاكمیت جناح متبوع خود به هر قیمت است.

 تنها دلیل در مورد خاتمی، همان بود كه خود او از ماه‌ها پیش بر آن تاكید می‌كرد و با اعلام كاندیداتوری خاتمی، صدق آن آشكار شد. خاتمی بارها گفته بود كه در صورت ورود او به انتخابات، مشكل آفرینی‌ها بیشتر خواهد شد و كارشكنی‌ها به اوج می‌رسد. شاید هم او با اعلام كاندیداتوری، می‌خواست بعضی از طرفداران خود را از صحت این تحلیل، مطمئن سازد. انصافا با »ورود هوشمندانه« و »انصراف عبرت ا~موز« خاتمی، دقت این تحلیل و بسیاری از حقایق دیگر آشكار گردید. ‌ ‌

اكنون نوبت دو كاندیدای دیگر است كه در مدت باقی‌مانده تا برگزاری انتخابات، هوشمندی خویش را بیش از پیش به اثبات برسانند كه قطعا چنین خواهند كرد. حامیان ‌ ‌خاتمی هم - كه بعضی از آنها در روزهای گذشته در برابر اعلام كاندیداتوری موسوی، رفتارهای ناشایست نشان دادند- بایستی علاقمندی خود به روش و منش خاتمی را با توجه به بندهای مختلفِ »انصراف‌نامه« او به نمایش بگذارند. اصلاح طلبان به صورت عام و طرفداران خاتمی به صورت خاص بایستی نشان دهند كه آنها نیز مانند خاتمی می‌اندیشند كه »هر عملی كه به تشتت آراء و اختلاف‌نظر خواستاران تغییر - در هر جبهه و جناحی كه باشند- بینجامد، در پیشگاه خداوند و نزد مردم قابل گذشت نخواهد بود.« اگر این توصیه خاتمی مورد توجه واقعی همه »خواستاران تغییر« قرار گیرد، هدف خاتمی نیز به راحتی محقق خواهد شد كه »حضور در انتخابات، برای پیروزی است، نه یك تفنن پرهزینه.« ‌ ‌

 

+نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت19:9توسط مریم | |

چند روز  گذشته خاتمي در ديدار با مردم قم سرنوشت اصلاح طلبان را روشن کرد.

با اعلام تصميم خاتمي وضعيت جبهه اصلاح طلبان کاملا روشن شد؛ حضور با تمام قوا و با دو کانديداي جدي، کروبي که به هيچ قيمتي انصراف نخواهد داد و خاتمي که با حضورش قسمت مهمي از اصلاح طلبان پراکنده را سازمان خواهد داد.با آمدن خاتمي نبايد انتظار داشت که يک جرخش کلي در سياست خارجي ما پيش آيد ولي به نظر مي آيد با آمدن دولت دموکرات اوباما و بحث گفتگو با ايران آقاي خاتمي بهانه اي براي نظام هست تا با استراتژي تنش زدايي در خارج و دموکراتيزه کردن در داخل اين ارتباط آغاز شود.

آمدن خاتمی آمدن یک قهرمان نیست. آمدن خاتمی یک ضرورت سیاسی برای اصلاح طلبان دوم خردادی است. اصلاح طلبانی که دل در گرو اصلاحات از درون نظام یا اصلاحات در درون نظام حاکم دارند. ممکن است برای دیگر جریان های بحث ضرورت آمدن خاتمی مطرح نباشد(که هست)آمدن خاتمی یک ضرورت است ضرورتی حاصل موقعیت و نه حاصل خاتمی. او باید بیاید چون موقعیت اینطور اقتضا می کند اگر او با این درک بیاید که قهرمان نیست موفق تر خواهد بود.کسانی که با این تحلیل او را می خوانند بر اساس توانایی های فراوان خاتمی نمی خوانندش بلکه نتیجه قیاس عملی خود را که ضرورت آمدن خاتمی است بیان می کنند. امروز ضرورت اینکه خاتمی بیاید بیش تر اهمیت دارد تا اتخاب او به عنوان یک گزینه ی بهتر. اگر او الان نیاد توانایی های فردی اش خواهد ماند هر چند دیگر به درد نخورد.حتی اگر او قهرمان باشد ضرورت آمدنش بر قهرمان بودنش سایه می اندازد.خاتمی فردی پاسخگو و روش ضمیر است. تحمل فراوانی دارد و دیگری را می شنود و جامعه مدنی را پاس می دارد. هیچگاه مردمش را رویا زده نمی خواهد و اعمال خود را در هاله ای از رویا قرار نمی دهد. مشی اش اصلاحی است و از رادیکال و خشونت بار شدن می پرهیزد. خدماتی را که او برای جامعه مدنی انجام داده در تاریخ جامعه مدنی ایران به یادگار ماندنی است( برگرفته از کتابی با نام یادگاریهایی با جامعه مدنی نوشته صادق زیبا کلام ) فکر نمی کنم خاتمی هم خود را قهرمان بدونه.

روزهاي اينده روزهاي بسيار حساس و سرنوشت سازي براي اداره کشور خواهد بود.

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت11:0توسط مریم | |

مدتها بود که در پی فرصتی می گشتم تا دلایلم را از لزوم آمدن خاتمی برای انتخابات دور دهم ریاست جمهوری بنویسم. تا اینکه امروز یادداشتی خواندم با عنوان خدا کند نیایی. این مطلب بهانه ای شد تا من هم از دغدغه هایم بگویم،آمدن و یا نیامدن خاتمی این روز ها به مسئله مهمی برای اصحاب سیاست تبدیل شده. از آقای احمدی نژاد گرفته تا آقای سحابی همه منتظر هستند تا بالاخره ببینند که خاتمی چه می کنه و وارد کارزار انتخابات می شه یا نه . چیزی که واضح هستش که خود خاتمی به عکس آقای کروبی به هیچ عنوان علاقه ای برای اومدن نداره و داره سعی می کنه که میر حسین رو وارد عرصه انتخابات کنه و اگه بتونه اون رو راضی کنه مطمئنا  اعلام می کنه که کاندیدا نمی شه،خاتمی حرف آخرش را زد :یا من می آیم یا میر حسین موسوی... این مهمترین خبری بود که این هفته روی خبرگزاریها میشد دید…بعد از مدتها کش وقوس و حدس و گمانم و حتی ظن بالاخره یه
خبر درست درمون شنیده شد و اونم این بود که در انتخابات دهم یا میر حسین کاندید میشه یا خاتمی، به نظر من این تحرکات اخیر میر حسین موسوی هم به خاطر این بوده که این دو نفر(خاتمی و موسوی) می خواستند عکس العمل دیگران رو در خصوص احتما کاندیدا توری موسوی ببینند و بسنجند. البته تحلیل های دیگه ای هم هست که اگه بخوام به همش اشاره کنم مطلب خیلی طولانی می شه.

  خاتمی و مهندس موسوی هر دو دارای کاریزما هستند، ولی نوع کاریزمای آنها و همچنین گستره ی نفوذ آن متفاوت است. آقای خاتمی کاریزمای همه گیری دارد. در بین اقشار تحصیل کرده گرفته تا اقشار با تحصیلات کم یا حتی بدون تحصیلات. بین متدینین و غیر متدینین. بین سنتی ها و مدرن تر ها. بین جوانان و حتی نوجوانان گرفته تا میانسال ها و پیر مرد ها. بین اقشار محروم گرفته تا اقشار مرفه. از کارمندان و مدیران میانه به پایین دولتی گرفته تا صاحبان صنایع و کسانی که در بخش خصوصی مشغول به کارند. در میان همه این اقشار خاتمی دوستداران و طرفداران زیادی دارد. اما مهندس میر حسین موسوی هنوز برای نسل های جدید زیاد شناخته شده نیست و در حد خاطره ای که پدران ما از دوران مدیریت ایشان تعریف میکنند باقی مانده است،‌ یک تصویر مبهم ولی دوست داشتنی از میر حسین موسوی ساخته است. آقای خاتمی در سطح بین الملل نیز به عنوان فردی صاحب اندیشه و نوگرا و اصلاح طلب و روشنفکر، کاملا شناخته شده است و افکار او نیز در دنیا طرفداران زیادی دارد. اما آقای میر حسین را دنیا زیاد به خاطر نمیآورد و نمیداند که او صاحب چه اندیشه ای در خصوص دنیای امروز و نحوه تعامل با آن است.

اما از طرف دیگر میر حسین در میان اقشار متدین و انقلابی تر ها، طرفدارانی دارد که خاتمی ندارد. خیلی ها که حتی خود را اصولگرا میدانند، یک محبت قلبی نسبت به میر حسین دارند که ناشی از آمیخته بودن نام میر حسین با یاد امام خمینی است. همه از علاقه امام ر نسبت به میرحسین خبر دارند. و البته میر حسین نیز در مدیریت شرایط بحرانی زمان جنگ کارنامه موفقی از خود ارائه داده. مجهول بودن حضور خاتمی و موسوی در عرصه انتخابات حداقل فایده ای که داشته این بوده که هنوز این ما هستیم که تعریف می کنیم رقیبمان کی باشد.اینکه رقیب ما  احمدی نژاد باشه یا قالیباف یا روحانی یا رضایی یا ولایتی یا .... البته اونا برای این مشکل هیچ راه حلی هم ندارند و چاره ای جز تحمل و صبر ندارند.  اگر خاتمی در هر زمانی که بگوید که نمی یاد مگر قالیباف یا روحانی یا رضاییی یا ... راضی با ادامه ریاست جمهوری احمدی نژاد می شوند؟ میدان رقابت خطر بزرگی برای کسانی محسوب میشود که با انتساب خود به رجایی، و عوامفریبی، قدرت را به دست گرفته اند. چرا که آنان را خلع سلاح میکند.هنوز هم امیدوارم خاتمی و میر حسین مشترکا در انتخابات شرکت کنند تا ترکیب کاریزمای این دو نفر منجر به شکست عوامفریبان و دروغگویان شود. و مهمتر از همه، مملکت از زوال و نابودی نجات پیدا کند

 

پ ن: .امانکته دیگه ای که به نظرم مهمه و باید به اون توجه داشت وجود خود خاتمی هست. اینکه یک نفر چقدر باید شخصیت کاریزماتیکی داشته باشه که همه جریان های سیاسی از چپ و راست منتظر تصمیم اون یک نفر باشند

پ ن: توجه داشته باشید با احتما حضور خاتمی در انتخاباتُ اصولگرایان هم قراره روی اقای خاتمی اجمع کنن

+نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت19:11توسط مریم | |

پنج شنبه گذشته علی رغم کارهای زیادی که داشتم (امتحان های دانشگاه،گزارش هایی که باید آماده میکردم)نشستم و برنامه نود را دیدم، واسه اولین بار نبود که این برنامه رو میدیدم .فکر میکنم در رسانه ملی برنامه نود تنها برنامه ای که به تعریف و تمجید از دولت نهم نمی پردازد وخیلی شفاف  و بی پرده،صریح ومنتقد هست نه تنها اینبار بلکه همیشه و بارها اینگونه بوده و می دونم که مدیریت و تهیه کنندگی این برنامه که با عادل فردوسی پور هستش زیر بار هیچ گونه تهدید و زورگویی نمیره،واین دست برنامه ها را ما خیلی کم میبینیم در رسانه های دیداری و شنیداری دوربرمون!!! نکته جالبی که توجه منو به خودش جلب کرد این بود که در اخر برنامه نود قسمتی داره به نام دوربین90 که مردم از هرجایی که امکان داشته باشن  عکس هایی که جالب به نظرشون میرسه و مربوط به این برنامه هست رابا نام و توضیح عکس  برای این برنامه ارسال می کنن... و این همون چیزیه که از اون یا روزنامه نگاری شهروندی نام برده میشه که جایگاه ویژه ای در  ارتباطات روز دنیا داره.Citizen journalist

که از این جریان در یزرگترین و حرفه ای ترین تیم های رسانه دنیا استفاده میشود و باید قبول کنیم که نود خیلی خیلی جلوتر از دیگر برنامه های صدا و سیمای جمهوری اسلامی حرکت میکنه و  اصول درست یک برنامه را رعایت میکنه، باید نقشی که این برنامه ایفا میکند را ارج گذاشت و از آن تقدیر کرد .امیدوارم دیگر برنامه ها هم  را چنین رویه ای را پیش بگیرند و رسانه ی ملی قوی تری داشته باشیم .

 

پ.ن:90 اولین برنامه ای بود که مسابقه پیام کوتاه گذاشت و همیشه بالاترین میزام مشارکت مردم را در این دست  برنامه ها داشته است

پ.ن:بجز برنامه 90،باید تقدیر کرد  از مصاحبه فرزاد حسنی با سردار رادان(این که یه جورایی توقیف شد)،و گفتگوی روز رادیو گفتگو ( یرنامه خیلی قوی و هدفمند هستش که اصول حرفه ای را رعایت میکنند و امیداریم به راه خودش ادامه بدهد)

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت19:54توسط مریم | |

کودکان فلسطینی قربانی دعواهای سیاسی سیاست‌مدارانی می‌شوند که ثابت کرده‌اند کم‌ترین ارزشی برای انسان‌ها قائل نیستند.وقتی تصاویر کودکان و مردمان بی گناه فلسطین را می بینم از خودم خجالت می کشم.
حماس و اسرائیل هر دو مقصران اصلی این جنگ هستند.  زیاده خواهی و قدرت نمایی این دو گروه، جنگی را برپا کرده که بیش از پنجاه سال است مردم بی گناه هر دو کشور در آتش آن می سوزند.

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت19:51توسط مریم |

وقتی خبر توقیف روزنامه کارگزاران رو شنیدم  اصلا شوکه نشدم،خیلی وقت بود که منتظر این خبر بودم،دیگه شنیدن اینجور خبرها واسه من(یکی)دیگه تبدیل به عادت شده!!!این یکی هم  مثل بقیه فقط جای ابراز تاسف میمونه نمیدونم  انتشار نظر و مواضع و دیدگاه  دفتر تحکیم وحدت باید منجر به این اتفاق بشه!

شرق،شهروند امروز،آینده نو(این یکی نیومده لغو امتیاز شد)،هم میهن،تهران امروز...

 بسته شدن روزنامه ای که از مرداد ماه هنوز حقوق اعضای تحریه رو شو نداده چه دردی از دردای مردم فلسطین رو حل میکنه!!هرچند که روزنامه کارگزاران همیشه از حق و آرمان مردم فلسطین دفاع کردهمثل بقیه... ومیتونم بگم که  واقعا این روزنامه لایق توقیف نبود.

پ.ن:به گفته یکی از شاهدان عینی  اصحاب رسانه که  درکنار متن نامه توقیف روزنامه کارگازران ،سه تا هشدارنامه  به قطع این روند یا تعطیلی(توقیف) سه نشریه دیگر هم وجو داشته که قرار اقدام شه از جمله:اعتماد،اعتماد ملی(البته فکر میکنم جای امیدواری باشه،شاید به این یکی زورشون نرسه) و هفته نامه چلچراغ...

پ.ن:توقیف بهتر از آتش سوزیه

پ.ن:امیدوارم هر چه زودتر این روزنامه رفع توقیف بشه چون یکی از حرفه ای ترین تیم روزنامه نگاری در این روزنامه فعالیت میکردن

پ.ن:دو مطلب اصلی روزنامه توقیف شده کارگزاران در آخرین شماره قبل از توقیف حتما بخونین

+نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت18:42توسط مریم | |

تو این جریان لنگه کفش هایی که خبرنگاره به سمت بوش پرتاب کرده بود. خبرنگار با ذوق! شبکه ی دو سیما رفته بود لنگه کفش به دست تو خیابون های شهر چرخیده بود و نظر افراد رو پرسیده بود و انگار مطمئن باشه همه موافق این عمل بوده اند لنگه کفش رو به دستشون می داد و می پرسید شما اگه بودید چه طوری پرتاب می کردید؟ تو تمام این مصاحبه ها که دیدم فقط یک نفرخیلی قشنگ جواب داد. اون گفت:
یک خبر نگار باید حرفش رو با قلمش بزنه نه با لنگه کفشش!ا
من  وقتی صحنه ی پرتاب شدن کفش و جاخالی دادنش رو دیدم و این که چه مسلط اونجا ایستاد ازش خیلی هم خوشم اومد و حداقل این رو فهمیدم که طرف خیلی تیز  هست. این ها تو اخبار سعی کردند بگویند به زور به اعصابش مسلط شده و به سخنرانیش ادامه داده در حالی که یکی نیست بگه اگه مسئولین ما بودند لابد زیر تریبون سنگر می گرفتند! شاید برا همینه که برا دیدن خیلی ها می گن کفش هاتون رو در بیارین. به ذهن کی خطور می کنه این اتفاق ممکنه بیفته؟ جز اونی که خودش این کاره است! از نظر من که حرکت خیلی خیلی زشتی بود.. فکر کنم همین روزها یه خیابونی میدونی سندی چیزی به نام پرتاب کننده هه بزنن و نامش برای همیشه تو تاریخ کشور ما ثبت بشه

واما چند تا سوال خیلی خیلی جدی؟!؟!؟!

جمهوری اسلامی خبر لنگه کفش پرتاب کردن یک خبرنگار عراقی را برجسته کرد و حتی در چند بخش خبری پر بیننده‌ی خود با آوردن کارشناسان خود به "تحلیل" در مورد آن پرداخت. احتمالا تنها تاسف آنها در مورد این خبر اینست که چرا هیچکدام از کفشها به جورج بوش نخوردآیا پرتاب لنگه کفش از سوی یک...که ماه‌ها قبل به همکارانش در مورد تنفر از آمریکا و بوش گفته بود، یعنی تو دهنی به دموکراسی؟ آیا اینکه یک شخص که نماینده‌ی خود عراقی‌ها نیز نیست، چه برسد به اینکه نماینده‌ی صدای افکار عمومی منطقه باشد؛ توهینی انجام دهد، این به لکه‌دار شدن آزادی عراقی‌ها می‌انجامد؟ ایا یه جفت لنگه کفش میراث بوشه؟! ایا واقعا پرتاب لنگه کفش پرتاب سنگ به شیطانه؟!؟!

+نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت22:32توسط مریم | |

هر روز موقع اومدن به دانشگاه میدیدمت .یه پیرمرده لاغر با صورتی نحیف موهایی سفید و چهره ای غم آلودو لباسهای پاره و ژولیده. بساطت ولو بود ،جلوی در یک خونه نشسته بودی و کنارت پر بود از جوراب ، قرقره ،لیف و …. همیشه فکر میکردم خونه به این شیکی چقدر صاحب مهربونی داره که میزاره تو اونجا بشینی و دستفروشی کنی اون هم با اون وضعیت…. سعی میکردم جوراب اینجور چیزهایی که نیاز داشتم رو از تو بخرم ….خودمونیم خیلی گرون فروش بودی اما از پولی که میدادم راضی بودم ،فکر میکردم تو اون پس کوچه مگه تو چقد فروش داری…برات کلی دل میسوزوندم به تو و بدبختیات فکر می کردم …هفته پیش که دم ظهر از جلوی بساطت رد میشدم با تعجب دیدم در اون خونه رو باز کردی و پاکتهای بزرگ و سیاه وسایلت رو گذاشتی اونجا…پیش خودم گفتم الحق و انصاف چه آدمهای خوبی تو این خونه هستند چقد هوای این بدبخت رو دارند. اما امروز چیزه دیگه دیدم که باز شاخهام تا پلوتون رفت ..امروز دیرم شده بود آخه خواب مونده بودم بدو بدو میرفتم که دیدم از در پارکینگ خونه که تو جلوش مینشستی یک سمند صفر اومد بیرون تا رسیدم نزدیک ماشین تو با یک دست کت و شلوار شیک که خط اتوش خربزه قاچ می کرد شاید هم هندونه شاید گرمک..!!! از ماشین پیاده شدی تا در پارکینگ رو ببندی……….آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ…دهنم باز موند و همینطور که از کنارت رد شدم باز پشتم رو نیگا می کیردم میخواستم مطمئن بشم که خودتی…..در پارکینگ رو بستی اومدی پشت رل نشستی آره خودت بودی گاز دادی از کنارم رد شدی…..ومن دویدنم به ایستادن تبدیل شده بود و به همه جورابها و لیفهایی فکر می کردم که تو کمدم انبار کرده بودم و برای خاطر بیچارگی تو خریده بودمشون….راه افتادم و یاد حرف زرتشت افتادم….آدم وقتی به یک گدا میرسه نمیدونه کمک کنه یا نه ؟؟؟اگه کمک کنه همش فکر میکنه اون مستحق بوده یا نه؟ و اگه کمک نکنه همش فکر می کنه چه کار بدی کرده؟؟؟ اما خوشحالم از دفعه دیگه که دیدمت دیگه غصه تو رو نمیخورم

+نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت15:15توسط مریم | |

بعضی وقتها اوضاع اینجوری و بعضی وقتها مشابهش می شه؟ یعنی چی؟

یعنی بعضی وقتها اوضاع قمر در عقرب می شه چند روزی نه موبایلم زنگ می خوره

نه تلفن خونه دلم برای حرف زدن با یکی لک می زنه و بعضی وقتها یکهو

قمر از عقرب در میادو یکهو تمام دنیابدون هیچ دلیل خاصی دلتنگ من می شند

برای خودم عجیبه یکهو ادمهایی که سالها یاد من نبودند یاد من می کنند و جالبتر این

که پشت سرهم یکی یکی زنگ میز نندپیامک (اسم بسیار با مسمی؟؟ فرهنگستان فارسی برای

اس ام اس ) میدند اظهار محبت و لطف می کنندانگار باهم هماهنگ کردند درحالی که

اصلا همو نمی شناسند فکر کنم یکی جادوم کرده گاها این طلسم باز میشه

و همه مهربون می شند.

طلسم جون توروخدا باز بمون ودوباره این آدمها ی جنی رو غیب نکن .اگر چه من خودم دقیق نمی دونم آدمهاییی که

جنی غیب می شند به چه کار زندگی من میاند وقتی رفتن و امدنشون بی منطق باشه

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت17:7توسط مریم | |

سلام به همه دوستان

غیبت چند ماه  ما هم به کسی مربوط نیست، چون ما خودمان هم نفهمیدیم که چرا نبودیم. اساسا در ایران گاهی پیش می‌آید که آدم نفهمد چرا نیست. تا کار به جاهای باریک نکشیده،(همش شوخیه!!)

 اين مسير دانشگاه كه بنده بهش افتخار مي دم و مردم و راننده هاي گرامي به ديدار ما نائل مي گردن جاي بسيار جالبيه ... تا دلتون بخواد موضوع براي گير دادن داره ..
يه بار سوار تاكسي شدم و با راننده مشغول جرف زدن بوديم ..
سر يه چهار راه ترافيك شده بود و ما هم پشت ماشين جلويي وايساديم .. يه كم چشم چرخوندم ديدم هي هي يه پليس راهنمايي رانندگي اونجا وايساده .. گفتم خب اين حتما الان اين گره ي كور رو راس و ريس مي كنه .. ولي هيچ جم نمي خورد از جاش .. ما هم كه با سرعت لاك پشت در حركت بوديم از كنارش رد شديم .. ديدم جناب محترم وايساده داره با گوشيش بازي مي كنه يا اس ام اس مي زنه .. دستش نه برگ جريمه بود ، نه بي سيم داشت و نه هيچي .. يعني لپ كلام اينكه بود و نبودش هيچ فرقي نداشت اونجا ..
يه كم رو مسئله فكر كردم ديدم تو جامعه ي ما چقدر ازاين موارد يا به قولي لولو سر خرمن داريم .. اووووووووووووووووه اصلا قابل شمارش نيستن .. تو همين دانشگاه ما كيف يكي از بچه ها رو زدن حدود بیست هزار  ازش بلند كردن .. با وجود كارمنداي محترم حراست و چي و چي .. جلوي در دانشگاه هستن و هر كي دلش مي خواد مي ياد و مي ره .. طرف هم عين خيالش نيست ..
ديگه چي بگم از اينا .. غصم شدا . . ياد كفش طفلكيم افتادم .. همون روز اول كش رفتن .. در حالي كه مسجد مسئول داشت و اه .
اين سريال ادامه داره ( راستي ... اينجا جا داره از يكي از دوستان خيلي خيلي گلم كه اين مدت به من لطف داشته و اينا يه تشكر گنده كنم .. چون نمي خوام شناسايي بشه ازشون به اسم س . ع ياد مي كنم .. )
مثل هميشه

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت10:38توسط مریم | |

 

سلام!
ديروز در وبگردي هام، بطور اتفاقي به تصويري برخوردم که ....
اون تصوير را عينا در زير قرار داده ام، تصوير کاملا گوياست و نياز به هيچ توضيح اضافي نداره! توجه بفرمائيد:

 

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت16:13توسط مریم | |

اين چند روز پيش يكي از خوانندگان زن - مهستي - فوت كرد ..
راجع به خودش چيزي نمي گم .. اگه خوب بوده خب خوش به حالش اگه هم بد بوده كه خدا بيامرزتش .
مهستي كسي بود كه صداش براي خيلي ها يادآور خاطرات جو واجور بود . من جمله خود من ...
بگذريم كه داستان چي بود و چي شد .. ولي اين وسط چيزي كه برام جالب بود اين بود كه خيلي ها وقتي كه فوت كرد اومدن .. خدايا .. چه مردمي آفريدي .. بابا شما ديگه كي هستين ..
مرده پرست هم نيستين .. ياد فوت هنرمنداي داخل و خارج از كشور مي افتم .. افرادي كه تا زنده بودن اسمي ازشون نبود .. حتي نمي دونستيم وجود دارن يا نه .. وقتي كه فوت كردن و موج خبري راه افتاد شناختيمشون ... و وقتي موج خوابيد از يادمون رفتن ..
خدايا .. اينا كي هستن ديگه .. يا بهتر بگم ما كي هستيم ديگه .
به قول آقاي احتياط كار عزيز : بگذار بميرند بعد مي شماريم .
 

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت15:59توسط مریم | |

زندگي با آدم چه بازي هايي داره .
به چهره هاي مردم تو خيابون و تاكسي و مترو نيگاه مي كنم .. همه دنبال يه گمشده اي هستن .. اون گمشته شايد به زبون خودشون خيلي باهم فرق داشته باشه و رنگارنگ باشه ... اين مردم چرا اين قدر خسته شدن ؟ مگه اين همه رفاه و امكانات كمه .. اين همه سريال و فيلم .. آهنگ .. تا دورترين نقاط قابل ديدن كهكشان رو به جستجوي اون رفت .. به اعماق جنگلها و درياها و اقيانوس ها رفت ... ولي بازم مردم آرامش ندارن .. با سرعت الكترون ها اخبار رو مرور مي كنن .. تلويزيون نيگا مي كنن ... توي مساجد و كليساها و دير و معبد بسط مي شينن .. آدم مي كشن ... چت مي كنن .... وبلاگ مي نويسن .. دوست دختر و دوست پسر پيدا مي كنن ... دانشگاه مي رن .. خبرنگار مي شن .. موزيسين .... بمب اتم درست مي كنن و مردم رو چند نسل جزغاله مي كنن ... توي انتخابات شركت مي كنن و به نماينده شون راي مي دن .. كسوف رو تماشا مي كنن ... خودكشي مي كنن .. توي زندگي مردم سرك مي كشن .... براي همديگه جمله هاي فلسفي و عرفاني اس ام اس مي كنن ...
از دختر همسايه جواب رد مي شنون با اسيد صورتش رو مي سوزونن .. سايت هك مي كنن ... گواهينامه مي گيرن و توي اتوبان ها تيك آف مي كنن .. براي شخصيت ها جك مي سازن .. پاي ماهواره مي شينن ... پلي استيشن بازي مي كنن ... توي يه بيت شعر غرق مي شن .. براي يه آيه ي قرآن تفسير در حد كتاب مي نويسن .. قايبل مي شن و برادرشون رو مي كشن - فيزيكي يا معنوي - شايعه درست مي كنن و هنرمند مشهور رو به گند مي كشن .. توي گروه هاي اينترنتي مطلب مي نويسن و به ملت گير مي دن .. ساعت چهار صبح بلند مي شن و نماز شب مي خونن .. تو خيابون به چهره ي ملت ميخ مي شن ... چهارساعت توي صف بانك گير مي كنن .. پارتي مي گيرن و توي باربي كيو جوجه مي پزن و به دوستاشون شامپاين مي دن .. عاشق مي شن .. شبا با كدئين مي خوابن و صبحا به زور چايي و قهوه و نسكافه بيدار مي شن .. توي اداره زير آب مي زنن ...پاي كامپيوتر مي شينن و برنامه مي نويسن ... شريعتي مي خونن .. اعتصاب راه مي اندازن ... مي رن بوفه ي دانشگاه و راجع به اساتيد حرف مي زنن .. از پشت به دوستشون خنجر مي زنن ... مريض مي شن و دوا مي خورن .....توي سازمان ملل حق مشروع خيلي ها رو وتو مي كن .. فيلم مي بينن و خودشون رو جاي هنرپيشه مي ذارن .. بازارياب مي شن ..... مدرك تحصيلي مي گيرن ....مثه آب خوردن قلب دوستاشون رو مي شكنن .... ازدواج مي كنن ... دوستاي قديم رو به باد فنا و فراموشي مي دن .. بلوتوس بازي مي كنن ... توي گوشي فحش بار همديگه مي كنن ...دست طرف رو مي گيرن و زير بارون قدم مي زنن ... هزاران كيلومتر جاده رو طي مي كنن .. توي ترافيك گير مي كنن ... روابطشون رو عمق دار مي كنن و وقتي كه طرف رفت اساسي پنچر مي شن ... و هزارتا كار ديگه ..
ولي هيچكس نمي دونه كه واقعا چي مي خواد .. مثل همون هيزم شكنه معروف .... كه آخرش هم نفهميد چي مي خواد .. چند نفر مي دونه واقعا از اين زندگي كه مثل سيريش بهش چسبيدن چي مي خوان . كجا وايسادن و كجا مي خوان برن ؟ براي چي مي خوان اين راه رو برن ...
آخرش مي فهميم كه آره داداش هممون ول معطليم .

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت22:44توسط مریم | |

آخ پام
-
جوون ! جیگرتو !
تعجب نکنید ! این جا مصلی تهران است . جایی که نمایشگاه بین المللی در آن برگزار می شود .
بگذارید از اول برایتان تعریف کنم .
سه شنبه 18 اردیبهشت 86 . مصلی تهران . هوا گرم بود و مسیر شلوغ ( اگر قصد استفاده از مترو را دارید ترجیحا هیچ وسیله ی شکستنی از جمله دنده آرنج و مچ دست با خودتان نبرید)
وارد نمایشگاه که شدم انگار پا به کویر گذاشتم . خوشحال شدم هم کتاب می خرم هم رفتم کویر ! از پله ها که تعداد تقریبی شان صد تا می شد بالا رفتم . هر لحظه بر تعداد جمعیت اضافه می شد . راهنمای نمایشگاه را گرفتم . ( بهترین کار این است که راهنما را بادبزن کنید چون به کار نمی آید. ) راه افتادم . لیست کتاب ها را تو ذهنم مرور کردم  . کتاب های نشر دانشگاهی و نشر نی و غرفه کودک ونوجوان . با هزار زحمت نشر دانشگاهی و غرفه  را پیدا کردیم(کلا سه نفر بودیم ) . لابد مسخره می کنید که آخر پیدا کردن یک غرفه که کاری ندارد ! حق با شماست . سالهای پیش کار سختی نبود . اما امسال غرفه ها شماره نداشت . تعدادی از سالن ها برق نداشت . فضای سربسته و کوچک مصلی هم اضافه بر سازمان خود نمایی می کرد . یادم رفت بگم : تا حالا سرعت گیر وسط نمایشگاه دیده بودید ؟!؟ خب دولت فکر همه چیز را کرده بود ! مردم در این جند روز سرعت خرید کتابشان بالا می رود برای همین وسط نمایشگاه کلی پستی و بلندی و کابل های جور واجور گذاشته بود تا برخی بیفتند و آسیب ببینند و از سرعت خرید کاسته شود(برای خود من این مسله پیش آمد( خب بگذریم ! غرفه  را پیدا کردیم . جلو رفتم و کتاب ها را خریدم . یک دفعه احساس کردم زنبوری بغل گوشم وزوز میکند . برگشتم با عصبانیت نگاهش کردم . خندید و رفت !
نشر دانشگاهی کتاب ها را نداشت . تمام کرده بود . نمی دانم . بالاخره یک مشکلی داشت که نتوانستم بخرم . فقط توانستم 1000 جور متلک جدید از دوستان و اگه درست یادم مانده باشد و .... نصیبمان شد !!!!
حالم بد شده بود . کلی به خودم ناسزا گفتم که چه قدر بد !! جلوتر رفتم چند تا خانم و آقا داشتند از گرما یا شاید هم نبود اکسیژن کافی چند نقطه را گل کاری می کردند . نماز جماعت هم برگزار شد
راستی نمی دانم مسئولان چه انگیزه ای داشتند که بساط قیرگونی را هم وسط نمایشگاه به پا کرده بودند !
خیلی نوشتم . سرتان درد گرفت . فقط خواستم بنویسم اگر یک دفعه دوستان وسوسه کردند که برید نمایشگاه کتاب نکات ایمنی را حتما رعایت کنید .

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت1:54توسط مریم | |

مرز حجاب و بی‌‌حجابی كجاست؟

پس از پيروزی انقلاب اسلامی، رهبر فقيد انقلاب طی سخنانی به زنان توصيه كرد كه با حجاب اسلامی در وزارتخانه‌ها و ادارات حاضر شوند. در همان زمان آيت‌الله طالقانی طي گفت‌وگويی ضمن تاكيد بر «وجوب» حجاب تاكيد كرد كه اين امر «واجب»، اجباری نيست. ايشان گفته بود: «اسلام، قرآن و مراجع دينی می‌‌خواهند زن‌های ما شخصيتشان حفظ شود. اصل مساله اين است. هيچ اجباری هم در كار نيست.» آيت‌الله طالقاني سپس با مرور مبارزات زنان در انقلاب گفت: «كسي در اين راهپيمايی‌‌ها، خانم‌ها، خواهران ما و دختران ما را مجبور نكرد كه اين‌ها با حجاب يا بی‌‌حجاب بيايند. هيچ طرفش مجبور نبودند. ولي خودشان با احساس مسووليت اسلامی كه اين لباس يكي از شعارهای اسلامی و ايرانی است، اصالت خودشان را خواستند نشان بدهند... اين‌كه حالا روسری ببندند، نبندند، هيچ‌كس اجباری در اين كار نكرده؛ ولي ما درخواست می‌‌كنيم. حضرت آيت‌الله العظمی خمينی هم اجبار و اكراهی به صورت اكراه بيان نكرده.» و تاكيد كرد: «در خلال صحبت‌ها گفتم كه حتی اجبار برای زن‌های مسلمان هم نيست. چه اجباری؟ حضرت آيت‌الله خمينی نصيحتی كردند، مانند يك پدر كه به فرزندش نصيحت می‌‌كند.» [روزنامه كيهان 2/ 12/ 1357 - متن كامل در مجله سروش شهريور 1359 صص 84 و 85] چند روز بعد نيز رهبر فقيد انقلاب طي مصاحبه‌ای تاكيد كرد: «همان نظراتی كه آقای آيت‌الله طالقانی فرمودند، موردنظر من و صحيح است.»‌[روزنامه اطلاعات - دوشنبه - 21/ 12/ 1357 ]

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت16:32توسط مریم |

دروغ گفتن برای دولتمردان ایرانی ، از آب خوردن هم راحت تر شده . وعده های الکی و پوچ ، امیدهای تو خالی و از همه مهمتر با مردم بازی کردن . با احساسات هفتاد میلیون نفر بازی کردن و مانند ریگ بیابان دروغ گفتن و به ریش مردم خندیدن .
 
وزیر راه گفت (برنامه تهران بیست ) اگر تا سال هشتاد و شش ما یک دست انداز در هر جای ایران داشتیم ، هر که نشانی از آن بیاورد ، جایزه می دهم . حضرت وزیر ، از سر کوچه تون تا اداره که می ری ، چاله ها رو بشمر .
وزیر بهداشت فرمودند مشکل دارو را حل کردیم . وزیر بهداشت امروزبیماران ام اسی بدون دارو مانده بودند و باید روبروی هلال احمر را میدیدی ، چند وقت پیش هم جانبازها تجمع کرده بودند و قبلش هم کسانی که بیماری های پوستی داشتند و خدا می داند روزی چند نفر بدون دارو می مانند . برای چه قول می دهی ؟
 صفار هرندی ، ناشران کشور  شش ماهی است که کار نمی کنند . هر کتابی که در محل کار شما برای مجوز می آید بیشتر از شش ماه مورد بازبینی و شورا قرار می گیرد . کاغذ هم که نمی دهید و با ادبیات مدرن و رمان و روانشناسی کلا هر چی که به آدمیت برمیگردد مشکل دارید و سانسور می کنید .
وزیر اقتصاد هم که چه بگویم . آقا جان تورم را که یک رقمی نکردی هیچی ، ده برابر هم کردیش . میشه دیگه برنامه های اقتصادی تو سر این مردم پیاده نکنی ؟ مردیم از گشنگی .
وزیر نیرو هم که آباد کرده . در کرج (من شنیدم) ، روزی هجده بار برق می رود .
وزیر مخابرات هم قربونش برم . بعد از تالیا حالا ایرانسل و اوضاع خط های ثابت هم که مشخصه . تابستون و عید نمی گیره چون شلوغه . خط رو خط می شه ، در دسترس نیستی همیشه ، مشترک مورد نظر هم اگر یک ساعت دیر بجنبد ، قطع می شه .
وزیر کشاورزی هم که گل کاشت با میوه شب عید و گوجه فرنگی .
وزیران دیگر هم هر کدوم ... آقا مگه براتون کارت پستال فرستادن که بیاین مملکت رو بکنین آزمایشگاه برای ندونم کاری ها ؟ مگه نمی تونید بگید ما بلد نیستیم ؟ مگه هر کی  از اصول گراها است باید یک وزیری در این مملکت بشود ؟ اوضاع را نمی بینید ؟ اصلا پرزیدنت. مگه نگفت انتقاد کنید ؟ مگه نگفت بر علیه من جو درست کردن که پیاده روها رو آجر می چینه ؟ پس این بگیر و بنندهای دیکتاتوری که از اردیبهشت شروع شده  واسه چیه ؟ باتوم با آجر چه فرقی داره ؟ آقایی که می گویی داد بزنید ، انتقاد کنید ، پس چرا دختر ها وخانوم ها را بی آبرو کردین  ؟ معلم ها چی کار کرده بودن  ؟ اتوبوس دارها را ؟ دانشجوها ؟ استاد ها ؟ روزنامه ها ؟ و ... اگر اینها انتقاد از تو می کردند چه می شد ؟ بابا یادتون رفته که قراره خدمتگذار باشید نه ولی نعمت مردم ؟ اومدید خدمت  کنید یهو شدید رییس مملکت ؟
اصلا کی گفته تمام مدت به این مردم وعده های تو خالی و دهن پر کن بدهید ؟ چی میشد اگر حرف نمیزدید  ؟ این اصول گرایی یا بی اصولی  . راستی داشتم به بچه هایی که سر چهارراه ها گل می فروشند و دعا فکر می کردم . خداییش حق این بچه ها را باید به خاطر رافت اسلامی بدهیم فلسطینی ها ؟ امیدوارم روز قیامت همتون سر بلند بیرون بیایید که باید پاسخگوی هفتاد میلیون نفر باشید . پاسخگوی دخترانی که در دوبی از خودشان مایه می گذارند. بچه های بی خانمانی که زمستان و تابستان کنار جوی ها می خوابند و حق مسلمشان که پول نفت است را به جیب روسیه و فلسطینی ها می ریزید تا حال دنیا را بگیرید . باید پاسخگوی تمام مردانی باشید که در این مملکت جلوی زن و بچشون ، سرشون رو می ندازن پایین که نون ندارند بخورند و حق مسلموشون توی شکم یک مشت  ..... می ره و باید پاسخگوی امام زمانی باشید و امام حسینی که آبروشان را برای منافع خودتان بردید و از اسلام چیزی جز ...  .

+نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت23:28توسط مریم | |

من به یه بازی دعوت شدم که از طرف یه دوست البته به بهانه اپدیت کردن وبلاگم

(فقط یه بهانه )(کاشکی بازیش گرگم به هوا بود)

خیلی سخته در مورد  5 تا آرزو و ترس کودکانه صحبت کردن . شاید تو نگاه اول خیلی آسون باشه اما من موقعی که داشتم کنکور هم میدادم چنین حسی رو  تجربه نکرده بودم

اول 5تا آرزوی بچیگیم رو میگم که حاصل 3 ساعت  فکر کردن بود (حالا همه ی اون هنرمندها و ورزشکار ها رو درک میکنم که باید دوست داشتنی ترین شخصیت کتابی که تا حال خواندن رو نام ببرن)

 

1: آرزو دارم (داشتم)که یه معلم یا ناظم خوب باشم که هوای بچه های مدرسه رو داشته باشم

 

2: آرزو دارم (داشتم)که اهنگ درخواستی با مائده اون ور آب اجرا کنم

 

3: آرزو دارم (داشتم)که شب ملبورن دوباره تکرار شه

 

4: آرزو دارم (داشتم)که یه کتاب 400 صفحه ای را  زود تمام و کامل نخونم (یه روزه)

 

5: آرزو دارم (داشتم)که هیچ کس برای  اسم مریم شعر وآهنگی نخونه

 

این آرزو هایی که گفتم فقط فقط مال بچگی هام سوء تفاهم نشه

 

 

در مورد ترس کودکانه من هم همین ابهام اردشیر طیبی دارم . ولی فقط ترس کودکیام میگم

بعضی هارو به خاطر تشویش اذهان عمومی نمیگم

 

1:از تاریکی 10 شب به بعد خیلی میترسیدم

 

2:همیشه فکر میکردم گیر آدمی مثل خفاش شب می افتم که با اعدامش آرامش پیدا کردم

 

3:از خانوم های چادری خیلی میترسم البته بعد از تماشای فیلم شب بیست ونهم

 

4:... نمیتوم بگم (مصالح عمومی را در نظر گرفتم )

 

5: با همونی که اردشیر گفته  موافقم .

 

 

هر کی دوست داره میتونه به این بازی دعوت شه!!!

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت19:37توسط مریم | |

دقت کرده باشین در تلویزیون (وطنی) چند روزی است که تبلیغ میشد (خبر خوشی در راه است ! "

خب ما به عینه این خبر خوش را دیدیم . امروز برادران محترم نیروی انتظامی به محل ما تشریف آوردند و ماهواره ها را جمع کردند . ما و اهالی محل کلی سورپرایز شدیم از این خبر خوش ولی این موضوع باعث شد که یادی از نوجوانی بکنم . سال ها پیش خیلی چیزها ممنوع بود که امروز نیست . خیلی چیزها توقیف می شد که امروز با پخش آنها هیچ انقلابی در مملکت روی نداد . اول ویدیو حرام بود و هر کس که داشت ، ( اگر یادتان باشد فیلم ها را متر می کردند و بر اساس متراژ فیلم شلاق می زدند ! ) که دیگر طرف این وسیله استکبار جهانی و خونریزی نرود . تخته نرد حرام بود که امروز حلال است و در چهار راه استانبول فت و فراوون می فروشند . شطرنج حرام بود و حکم زنا را داشت که امروز به لطف حلال شدنش دو استاد بزرگ شطرنج جهان ( آتوسا پور کاشیان و احسان قایم مقامی ) از ایران هستند . کراوات حرام بود و هر که داشت را می بردند وزرا و شلاق که باز امروز آزاد است و در گوشه خیابان ها هم انواع و اقسام مدل هایش را می فروشند . سونا ، بیلیارد ، گلف ، رالی ، موتور سواری و ... این ها هم مجازات های سختی داشت که امروزه ندارد . یادم هست وقتی در خانه ای بیلیارد پیدا می کردند به جرم طاغوتی بودن ، طرف را تا اعدام هم می بردند ( خدا بیامرزه آقای خلخالی رو ، روحش شاد !!! ) و خانه طرف توقیف می شد و مصادره . بعد فیلم هایی مانند دیدار و آدم برفی و مارمولک هم توقیفی بود که امروزه بارها از تلویزیون ملی مان پخش می شود ( همان نهادی که رهبری روی آن نظارت دارد ) و هیچ جنبنده ای هم با دیدن این فیلم ها ، لاستیک برای آتش زدن به خیابان ها نمی آورد و انقلابی نمی کند ! چیزهای مسخره تری هم بود مانند نوار کاست ! عینک آفتابی برای زنان ، آستین کوتاه برای مردان ، موی بلند برای مردان ، ریش مدل دار و چیزهایی که شاید امروز خیلی خنده دار باشد ولی آنروزها چند شب وزرا خوابیدن و شلاق داشت و دادسرا . نمی دونم کدامین نهاد تشخیص می دهد که اول این ها حرام و مستلزم عقوبت های فیزیکی از نوع شلاق و کتک خوردن و فحش های رکیک است ولی بعدا نیست ؟ شاید نصف بیشتر از کسانی که امروزه در سوئدو دانمارک پناهنده هستند ، به لطف همین برادران نیروی انتظامی یا کمیته سابق است که به خاطر خوردن شلاق توانسته اند پناهنده شوند ، فقط به خاطر داشتن یک نوار کاست شهرام شب پره در ماشینشان ! نمی دانم قرار است کی ماهواره آزاد شود و مثلا تیزر های تبلیغاتی آن از تلویزیون پخش شود ! مثلا ماهواره سامسونگ فقط با ضمانت سام سرویس یا همون ماهواره ها ، بر قله زیبایی ها یا حمیییییید ، اسم دیش مون چی بود ؟ حمید هم بگه تبرک ! ولی تکلیف کسانی که این وسط به حریم شخصی شان وارد شده اند و احتمالا تا چند روزی تن و بدنشان لرزیده است چه می شود ؟ کدامین نهاد بعدا از این آدمها عذر خواهی می کند ؟ کدامین دولتمردی ، مردانه می گوید اشتباه می کردیم ؟ و کدامین نهاد اصلا به گردن میگیرد ؟ زمانیکه من این یادداشت را می نویسم

تقریبا نیمی از ساکنین کوچه ما دوباره ماهواره خریده و مشغول نصب هستند . به نظر شما به جای زور و اسلحه و نامه از طرف قوه قضاییه و حکم بازرسی , نمی شود با فرهنگ سازی و ساخت برنامه خوب تلویزیونی ، انجام داد ؟ ای کاش در مملکتی زندگی می کردیم که رافت اسلامی اش نه برای مزدوران انگلیسی و انتحار طلبان لبنانی و فلسطینی ، بلکه برای زنان و بچه هایی بود که امروز در مقابل نیروی انتظامی می ترسیدند و می لرزیدند ، اجرا می شد . ای کاش و ای کاش .

همین .

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت23:30توسط مریم | |

یه خط  در میون

 

1فروردین: بنیامین - کل کل – فرزدا حسنی – پیام رهبر و باز هم پیام رهبر

2فروردین: فیلم های سینمایی - له له های اجباری –و پلکان

3فروردین:مردان آهنینن – ترش و شیرین – پیام رهبر – عید دیدنی

4فروردین : سال 86 – اتحاد ملی انسجام اسلامی – کنترل نامحسوس –  عیدی گرفتن

5فروردین: مسافرت – جاده – پلس راه – سبقت – جریمه – به سلامت رسیدن

6فروردین: قطع آنتن - پایتخت دوم – ایران 11 &22&33&44

7فروردین: اس م اس فقط – مهمون های جدید – خوشگذرونی – سالیان

8فروردین : بارون – بارون – بارون – ترش و شیرین – اصرار

9فروردین : دور دور – هوای خوب–  نارنجستان – یه دنیای دیگه – ورودی (یه جایی غیر از زمین )

10فروردین : اس م اس – آبی و قرمز – مساوی – آرین – دلتنگی – خوش گذشت

11فروردین :دیدن هم کلاسی ها – مزاحمت بی جا – ساعت 2 شب – بی خوابی 5 صبح (همیشه)

12فروردین :جمع وجور کردن – سوغاتی – جاده هراز- ترافیک – ترافیک – امازاده هاشم – رودهن- اتراق – بلاخره تهراه

13 فروردین: خواب – ساعت 3 ظهر-تلوزیون  بازهم تلوزیون – بارون – تلفن

 

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت16:6توسط مریم | |

+نوشته شده در پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت21:15توسط مریم |

این روزها بازار اعتراض به فیلم سیصد داغ شده است . دقیقا از همان تب هایی که چند هفته پیش هم یقه مردم را گرفته بود در مورد آبگیری سد سیوند که در عرض چند روز فراموش شد . این یکی هم مطمینا بعد از چند روز خاموش می شود مانند تمامی تب های دیگر .                                                     اصلا ملت ایران عاضق تب های زود گذرند . واقعا الان چه کسی از دیدن گل خداداد به استرالیا مانند آن زمان گریه اش می گیرد . چند نفر با شنیدن نام مریم حیدرزاده یاد عشق های نافرجامشان می افتند و یا چند نفر نسبت به نام خلیج عربی واکنش نشان می دهند ؟ اصلا انگار یادمان رفته همین چند ماه پیش ، در بازی های آسیایی ، اسطرلاب و ابوریحان و خوارزمی کاملا عربی شده بودند و سیمرغ را شیخان عرب به پرواز در می آوردند ! سیصد هم مطمینا مانند تمام این مثال ها دو روز دیگر سرد می شود و هفته دیگر مطمینا کسی اصلا به یاد نمی آورد . ولی واقعا اینها را باید فراموش کرد ؟ باید با مسببین شان برخورد کرد ؟ باید چیزی نگفت و یا ... .
ابتدا فکر می کنم بد نباشد بدانید که فیلم سیصد بر اساس یک رمان تخیلی نوشته شده است و اصلا بر اساس تاریخ نوشته نشده است . مانند هزاران فیم اینچنینی مانند کینگ کونگ یا فرنکشتین یا دراکولا . مهم اینجاست که هر سال هزاران فیلم مانند این آثار ساخته می شود و هر کدامشان شخصیتشان مال کشور خاص و مربوط به سرزمین خاصی است ولی مردم سرزمین های به نمایش در آمده در این فیلم ها هیچکدام اعتراض نامه و مانیفست صادر نمی کنند .                                                                   ابدا فکر نکنید که مردم آن بلاد بی رگ و ریشه یا خاین به خاکشان هستند ، اصلا اینطور نیست ، بلکه این فرهنگ در بین آن مردم وجود دارد که فیلم نشاندهنده روح واقعی یک کشور و یا نماینده آن سرزمین نیست . مگر در مورد مسایل دینی و اعتقادی که به نظرم اصلا نباید با دین شوخی یا حتی با ذره ای تغییر نشان داده شود . سیصد هم از این قاعده مستثنی نیست و به نظر من اعتراض به آن کاری بس بی خود است . چون اصلا فیلم خودش می گوید تخیلی است نه بر اساس سند و واقعیت .
مثال می زنم و قضاوت با خودتان که سیصد بدتر است یا فیلم های ساخت داخل که به دنیا تحت نام جشنواره ای صادر می شود به نظر من باید به جای این تعصبات بی مورد در مورد یک فیلم بی سر و ته ، فرهنگ ایرانی را بصورت واقعی باید به نمایش عموم در آورد و نه برای گرفتن نشان جشنواره ای . شاید در سال جدید که آقای صفار هرندی ، ابر مرد فرهنگ ایران !!! تمام بودجه سینما را اختصاص به ساخت فیلم سینمای دفاع مقدس از نوع حاجی کرده اند ، چه خوب می شد که این بودجه را اختصاص به ساخت فیلم های فرهنگی و باستانی و امثالهم می کردند ولی نه بدست رفقای خودشان بلکه بدست افرادی که در این مملکت کم نیستند که هم سینما را بشناسند و هم تاریخ را ، مانند آقای بیضایی و تقوایی و نادری و غیره .
پس به نظر من بجای شمشیر بستن برای سیصد باید شمشیر برای وزیر فرهنگ خودمان ببندیم و اعتراضاتمان را به این ابر مرد بفرستیم که حاج صفار ، وقتی اجازه می دی که هر مزخرفی از فرهنگ ایران ( صد در صد هم همه این آثار بدبختی ایرانی ها و گشنگی شان را نشان می دهد ، باور ندارید دقت کنید به فیلم هایی که آنور آب جایزه می گیرند ) به آنور آب برود برای پر کردن کمیت مدیریتی که بعدها در شهر فریاد برآوری که در دوره ی اینجانب دو هزار جایزه سینمایی درو شده است ،                                    بیشتر از این نمی توان انتظار داشت که برادران هالیوودی و بالیوودی برای ما تخت جمشید و کوروش کبیر بسازند صفار خان هرندی  بیا به جای اختصاص سی چهل میلیارد تومان به سینمای دفاع مقدس ، این بودجه را صرف نشان دادن کورش کبیر و پاسارگاد و فرهنگ و هنر ایرانی بکن . مطمین باش برایت کارنامه مادی ندارد ولی معنوی تا دلت بخواهد دارد . همین .

نکته آخر و اينکه: نمي دونم چرا وقتي صحبت از فيلم «300» ميشه بي اختيار به ياد «چهارشنبه سوري» و وحشي گريهايي که متاسفانه در اين روز رخ ميده مي افتم.  بيائيم همه باهم اين آئين باستاني را در خور فرهنگ و تمدن کهن ايران عزيزمان برگزار کنيم(هرچند این یکی رو خیلی دیر گفتم )

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت1:35توسط مریم | |

یه سال پیش بود دقیقا یادم نیست که برای  چی تصمیم گرفتم که وبلاگ بزنم یا به پیشنهاد کی؟؟؟

ولی یادم میاد یه نفر کمک کرد (از تجربه های یکی دیگه کمک کرفتیم)

من و مائده"  تمام دغدغه ما این بود که چه اسمی برای وبلاگ گروهی  خودمون بزاریم

شاید باورش خیلی سخت باشه اما خیلی زجر کشیدیم (یه عالمه خندیدیم )

و وبلا گ  راه انداختیم

خوب یادم میاد اولین پستش رو من گذاشتم به اسم مستعار مینا (مائده"  سحر)

وقتی وبلاگ یه کم پا گرفت خواستیم که خودمون باشیم که بودیم

اوایل گذاشتن نظر خیلی برامون مهم بود ولی الان فقط دوست داریم کسی که به وبلاگ ما سر میزنه فقط یه بار نباشه واین کا رو تکرار کنه

هم من هم مائده تصمیم های جدیدی گرفتیم

قراره هر کدوم یه راه دیگه رو  دنبال کنیم  شاید وبلاگ ج دیدی بزنیم (جدا) که این کار خیلی زما ن مبره

فکر میکنم توی این یه سال یه عالمه تجربه بدست اوردم که هیچ موقع نداشتم

وحتی فکر میکنم وقتی مطالبی مینویسم تازه میفهم که کی هستم وخودم. بهتر میشناسم

این پست رو گذاشتم تا بگم که الان یه سالی میشه که ما یه وبلاگ کوچیک زدیم اما دل نویسنده هاش خیلی خیلی بزرگتر از این وبلاگه

از همه کسائی که توی این یه سال لطف کردن و مطالب ما رو خوندن و نقد کردن و همچنین نظر گذاشتن خیلی خیلی ممنونیم

اگه کم و کاستی و توهین و یا ... هر چی که دیدین

امیدوارکم این کاستی درست شه چون فعلا تجربه ما در همین حده!!!

ما رو  تنها نزارین که ما به شما دوست های جدیدی بیشتر از قبل احتیاج داریم

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت14:17توسط مریم | |

ديگر نيازي به ظهور امام زمان نيست!!!!!

اينجا جمهوري اسلامي ايران است.
و ما ملتي بوديم كه در انتظار موعود زمان و جان جانان هستيم يا بوديم؟
چرا ديگر نيازي به مهدي (عج) نيست؟
وقتي در كشور اسلام حكومت مي كند ديگر چه نيازی به ظهور آن عزيز بگذار تا در تنهايي خويش بر حال ما بخندد يا بگريد!!!!!
چرا اين گونه مي نويسم؟
آن چه كه میشه گفت اين است كه به نظر مي رسد هيچ گونه مشكلي در مملكت ما وجود ندارد و اين خود دليل واضحی  بر اين كه نيازي به ظهور نيست.
از شرق تا غرب دنيا را اگر بگردي میبینی كه هيچ كشوري بدون معضل مفسدان اقتصادي نيست  از چين كمونسيت كه ساليانه 100 ها تن را به تيغه اعدام مي سپارد تا غرب كه هر روزه خبرهاي محكوميت و حبس مفسدين اقتصادي آن به گوش مي رسه و تا كره جنوبي كه مغز اقتصادي خويش را در سنين پيري هم رها نكرده و به زندان مي سپارد اما تفاوت در يك جاست آنها مسلمان نيستند و ادعاي مسلماني نكرده اند پس سيستمهاي حكومتيشان مشكل دارد و اين گونه است كه هر از گاهي پرونده هاي آنچناني از اين كشورها نمايان مي شود.


با تشکر از دوست خوبم ن.ع

+نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت23:15توسط مریم | |

یه مدتی بود داشتم به پیشنهاد استاد حجت اسلامی فکر میکردم و به نتیجه رسیدم 

معرفی کتاب:بارون درخت نشین

" چگونه می‌توان هم از مردم گریخت و هم از نزدیک با ایشان، و برایشان، زندگی کرد؟ چگونه می توان هم به زندگی آدمیان و قراردادهای دیرینة آن پشت پا زد و هم برای آنان، وبه کمک خودشان، زندگی نو و نظم نوینی را جستجو کرد؟ بارون درخت نشین به این پرسش ها پاسخ می‌گوید. پاسخی نه با وعظ و نظریه‌پردازی که با خود زندگی‌اش، با شیوة زیستن اش می‌آموزد که برای آدم همه چیز شدنی است؛ تنها به این شرط که بخواهد و بهای آن را بپردازد.
بارون روندو از سنت های کهنه و قیدهای بی چون وچرای اجتماعی می‌گریزد و شیوه‌ای زیستن را برای خود برمی‌گزیند که دیگر کوچکترین همانندگی با زندگی مردمان ندارد. زمین سفت و آشنای زیر پا را رها می‌کند و به زندگی در راه پیچاپیچ و لرزان بالای درختان می‌رود، یعنی می‌توان گفت که دنیای دیگری را جایگاه خود می‌کند. اما نه این که در« برج عاج» بنشیند. فاصله گرفتنش از زمین برای دوری جستن از مردم نیست. برعکس؛ پنداری در جستجوی میدان دید گسترده تری به میان شاخ و برگ درختان می‌رود تا همه چیز را بهتر و بیشتر ببیند، تا بهتر بتواند به آنچه برایش « شورش» کرده است عمل کند."
مقدمه مترجم بر رمان / بارون درخت نشین / ایتالو کالوینو / مهدی سحابی / نشر نگاه
(
بارون درخت نشين ) نوشته ايتالوكالوينو ، به زبان ساده زندگي آدمهايي را بيان مي كند كه از مردم مي گريزند و از نزديك با ايشان و براي ايشان زندگي مي كنند
زماني كه كوزيمو قهرمان داستان وارث عنوان باروني به منظور اعتراض به زورگويي هاي پدر ش لج مي كند به بالاي درختي مي رود و و قسم مي خورد كه هيچ وقت پاي بر زمين نگذارد:
با سكونت در ميان درختان باغ زندگي جديد و شگفت انگيزي را شروع مي كندداستان يك زندگي از جنس ديگر شروع مي شود كوزيمو با بريدن از زندگي اشرافي و روي آوردن به زندگي كاملا متفاوت و ديدن و لمس كردن زندگي مردمان ساده از يك طرف واز طرف ديگربا به نمايش گذاشتن زندگي انسانهاي نخستين
وسير و تكامل تدريجي داستان آدمهايي را خلق مي كند كه گاهي زندگي كردن در ميان آدمهايي كه از يك جنس نيستند برايشان كسل كننده مي شود و براي كشف زندگي به دنبال دنياي ديگري مي گردند و اينگونه كوزيمو دنيايش را بالاي درخت كشف مي كند تا
پس از گذشت ساليان دراز و گذراندن يك زندگي سرشار و پر از فراز و نشيب در بالاي درخت ها، كوزيموي درخت نشين كه حالا ديگر پير و بيمار شده است، به بالاي بلند ترين درخت مي رود و آنگاه كه پزشك از بازگرداندن سلامتي او و زنده ماندنش قطع اميد مي كند، كوزيمو، لنگر يك بالن را كه دستخوش توفان شده مي گيرد و خود را بر فراز خليج مي رساند و آنجا لنگر بالن را رها مي كند.
درواقع او با انتخاب پايان راه، نقطه اختتام شگفت آوري بر زندگي خود مي گذارد و لحظه هاي آخر از دادن اين امكان و دلخوشي به خانواده اش و همچنين به اهالي سرزمينش دريغ مي ورزد كه حتي پس از مرگ او، پيكرش را در زمين دفن كنند. تا نشان دهد كه دنيايش را جاي ديگري يافته است.
"
در آن پندارها تا آنجا پيش مي رفت كه ديگر مكاني در كار نبود. نه از زمين خبري بود و نه از شاخه هاي بلندي كه روي آنها جاداشت.
جايي را در ذهن خود مجسم مي كرد كه هيچ جا نبود. جايي كه براي رسيدن به آن نه به پايين كه بايد رو به بالا مي رفتي. يعني شايد درختي آن چنان بلند كه اگر از آن بالا مي رفتي به جهان ديگري ، به ماه مي رسيدي."
(
از كتاب : بارون درخت نشين / نوشته : ايتالو كالوينو / ترجمه : مهدي سحابي)
.
بدون شك ايتالو كالوينو با اين كتاب شاهكار ديگري بر شاهكارهايش افزوده است.
ايتالو كالوينو را در ايران با كتاب هايي چون اگر شبي از شب هاي زمستان مسافري و كمدي كيهاني به عنوان يكي از نويسندگان پيشرو پست مدرنيسم مي شناسند: نويسنده اي عجيب و غريب از ايتاليا. البته كالوينو چيز هاي بيشتري در آستين خود دارد: يكي از آنها سه گانه ي پدران ما است كه بارون درخت نشين هم جز اين سه گانه محسوب مي شود. سه رمان تلفيقي: تاريخ، ادبيات، فرهنگ و پست مدرنيسم. شواليه ناموجود. وينكنت شقه شده. بارون درخت نشين. نام اين سه رمان است كه گذشته ي ايتاليا را به زمان حال ربط مي دهند و البته با زبان طنز مخصوص كالوينو. اوسعي مي كند تصويري از گذشته ي ايتاليا نشان بدهد كه تا جايي كه ممكن است به واقعيت نزديك باشد. البته از ادبيات، فرهنگ و هنر هم استفاده مي كند. به عنوان مثال ديداري كه بين شخصيت اصلي رمان بارون درخت نشين و پرنس آندره، يكي از شخصيت هاي اصلي جنگ و صلح ِ تولستوي در انتهاي رمان رخ مي دهد. يا ديدار بارون با ناپلئون كه ديدار اسكندر و ديوژن را به سخره مي گيرد.

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت1:18توسط مریم | |

آخرین بن بست زندگی

روزهای غباری را میتوان در چهره تک تک این به ظاهر آدمان جست.آدم؟ شاید لفظ نیمه جاندار لایق تر باشد.این است قدم زدن در آخرین بن بست زندگی

این جا تهران است، لب خط

ز لب خط معروف! اسم منطقه اش هم جالبه. شاید مرز مرگ و زندگی شاید هم نه. به نظرتون اینها شانسی هم برای زندگی دوباره دارند؟ من که بعید می دونم!

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت22:14توسط مریم | |

 

 

 


+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت20:7توسط مریم | |

ما و عاشورا

ماه محرم از راه رسید. ماهی که برای خیلی ها  یاد آور عزاداری است . اما متاسفانه مانند دیگر کارهایمان که قشری هستیم این موضوع را که می تواند دید  انسان را متحول کند  با کار های نا بجا را با دست خویش به نابودی می سپاریم. بعضی از مداحان که این روزها شمارشان از خوانندگان موسیقی پاپ هم بیشتر شده هر دروغ و مطلب کذبی را به عاشورا و امام حسین نسبت می دهند تا به قول خودشان جگر مردم را بیشتر بسوزانند و اشکی که رونق کارشون  باشه. البته من  شخصا مخالف سبک ها و نوآوری های جدید در مداحی نیستم  .یکی از کتاب های مفید شهید مطهری حماسه حسینی است که در سه جلد چاپ شده تا خرافه هایی که تاریخ عاشورا را تحریف کرده است را نشان دهد(هنوز خودم تمومشون نکردم).البته این اتفاق  فقط بر عاشورا نازل نشده است بلکه خیلی از  وقایع تاریخی رادر بر گرفته حتی جریانات اخیر.آیت الله مکارم یه صحبتی کردن که ، و  ردکردن  کسانی که از نام های نامناسب مانند هیئت دیوانگان حسین و .... استفاده می کنند و یا مثلا در عزاداری می گویند لا اله الا الحسین ، که بسیار مناسب بود.
موضوع دیگر نحوه عزاداری است که در بعضی مواقع .... کننده است.باز جای شکرش باقی است که قمه زنی را حرام اعلام کرده اند ولی باز در گوشه کنار مدعیان مسلمانی دست بردار نیستند و حتما امسال  باز شاهد انتشار عکس های قمه زنی در اینترنت خواهیم بود.در این چند ساله مد شده که موقع سینه زنی لخت می شوند و سینه می زنند .ظاهرا هر چه محکمتر به بدنشان بکوبند ثواب بیشتر می برند .سال گذشته که مراسم سینه زنی با مداحی سعید حدادیان از تلویزیون پخش می شد ،از آنجا بیشترشان لباس تنشان نبود مانند فیلم های سینمایی خارجی تصویر کش می آمد یا در و دیوار را نشان می دادند.
من امسال هم مانند سال قبل در هیچ کدام از این مراسم روی های خیابانی شرکت نمی کنم فکر می کنم دلیلش مشخص باشد چون هم مردان و هم زنان(دختر و پسرا) (البته نه همه ) که در این مراسم شرکت می کنند بیشتر برای عروسی می روند یا تماشای این که چه هیئتی علم را سریع تر می گرداند. امیدوارم عزاداری ما از این قشری گرایی و سطحی نگری جدا بشه

و عزادار واقعی حسین باشیم و بیام از روز عاشورا درس آزادگی و عدالت رو بگیریم

نه پیرهن مشکی و گریه زاری

ما رو از دعای خیرتون بی نصیب نزارین

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت1:25توسط مریم | |

امیدوارم سرنوشت صدام درسی بزرگ باشه برای

همه دیکتارتورهای فعلی

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت18:55توسط مریم | |

 امروز در خانه تنها مشغول مطالعه بودم که دیدم یکی داره در میزنه. آیفون رو برداشتم دیدم صدای یه خانم مسن میاد که میگه یه دقیقه بیا دم در!اول فکر کردم از متکدیان مدل جدیدیه که میان و با بهانه های متفاوت درخواست پول میکنند. نمیخواستم. در رو باز کنم بعد پیش خودم گفتم که حالا برم ببینم جریان چیه. در رو که باز کردم

دیدم یه خانم مسن حدود 75 ساله است. یه تابلوی بزرگ هم دستش بود. حدود 80 سانتیمتر در 50 سانتیمتر. گفت سلام دخترم. من چند وقت پیش مریض شده بودم مادرت اومده بود عیادتم. منم حالا خوب شدم این تابلو رو خودم براتون دوختم


یه تابلو بزرگ که حالیم نیست دقیقا نمیدونم با چی دوخته شده ، فکر کنم پولک و ملیله و از این حرفا باشه. دوختن یه همچین چیزی حداقل دو سه هفته وقت برده. خیلی تحت تاثیر قرارگرفتم.
تابلو رو داد دستم و رفت یه نگاه مهربانانه کرد و گفت زنده باشدخترم .

زندگی ها خیلی داره تغییر میکنه. خیلی حیف میشه شاید یه همچین اتفاقاتی در زندگی های آینده ما ، در فرهنگ آینده ما دیگه رخ نده.

+نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت11:22توسط مریم | |

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت20:49توسط مریم |

گزارشگر تلوزیون: جمعه چه روزی است   جوان دانشجو:خوب جمعه یه روز تعطیل

گزارشگر تلوزیون:خوب ما جمعه چی کار میکنیم؟ جوان دانشجو:خوب ورزش میکنیم

گزارشگر تلوزیون:دیگه چی کار میکنی؟!!!!!!!!!

وهمین طور افراد  بعدی ... و اما نفر آخر

گزارشگر تلوزیون:24 آذر چه روزیه؟

دانشجوی میانسال:جمه انتخابا... و گزارشگر چنان فریادی زد که آفرین به این شعور ودرک

علت این فریاد:این گزارش در یکی از دانشگاههای علمی کاربردی تهیه(آماده)شده بود و تنها کسی که میدونست 24آذر چه روزیه همان دانشجوی میانسال بود که با فریاد گزارشگر جمله ش کامل نشد

به هر حال ...

من نمیخوام بدونم کی رای میده" کی رای نمیده" اما به نظر شما این توهین به شعور مردم نیست که یک هفته مانده به انتخابات همه چی رنگ و بوی دیگری میگیره همه چی ناگهانی آزاد میشه.

به عنوان مثال:آزادی شهروندان به ندرت زیادتر شده – آزادی دختر و پسر – حتی حجاب

و حتی در برنامه های تلوزیونی مثل عبور شیشه ای مهمانهایی حضور پیدا میکنن که تا 4سال دیگه در تلوزیون دیده نمی شوند – به فیلم های سینمایی تلوزیون دقت کردین

و هزار مورد دیگه.

اما یه سوال از کی نمیدونم؟؟؟؟!!!

اگه مسولین کشور معتقدند که همه آحاد مردم ایران در این انتخابات شرکت میکنن پس این همه اصرار برای چیه؟

مگه" رسانه ملی " رسانه ای نیست که دوطرفه باشه یعنی همه موافقا!!!!!!!!

یعنی همه میخوان رای بدن !!!

پاورقی:نمیدونم حسین رضازاده چه گناهی کرده که هر طرفی میره باید مردم دعوت به شرکت پرشور در انتخابات بکنه نه یه بار نه دو بار نه سه بار

بند خدا نمیدونه هم  از کدوم کاندیدا  بایدحمایت کنه

خدا کنه که انتخاب درست کنه.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت19:56توسط مریم | |

الان چند روزه  نمیدونم یه ماه  از بازگشت

اولین مسافر  فضانورد زن  جهان (انوشه انصاری)میگذره

نمیخواستم راجبه این جریان چیزی بنویسم.ولی وقتی به این فکر میکنم خانوم انصاری 20میلیون دلار ناقابل داده تا به گردش چند روزه بپردازه .

 (من نه جزء اون دسته که موافق این سفر بودن هستم نه اون دسته که مخالف این سفر بودن) حتما چیز خوبیه وگر نه پس از بازگشت خانوم انصاری سریع این همه داوطلب مشهور مثل معروفترین خواننده زن(مدونا) و بازیگر زن(نیکول کیدمن) حاضر به رفتن به این سفر نمیشدن

البته جای بحث که انعکاس خبریش وسوسه کنندس. 

من شخصا به چیزهای فکر میکنم که شاید اصلا به ذهن ایشون خطور نکنه و اینم میدونم که هر کسی اختیار مال خودشو داره

من به خودم افتخار میکنم که این (افتخار)نصیب ایرانی ها شد دقیقا مثل همون موقع که خانم شیرین عبادی جایزه صلح نوبل رو گرفت یه حس خاص

نمیدونم

شاید افتخار شاید غرور شاید انگیزه ...

خانوم انصاری تو یکی از مصاحبه هاش گفته که من زمین رو از بالا میدیدم همه

نقاط زمین رو حتی مرزهای دریایی رو میدیده و خیلی چیزها

خیلی دوست داشتم بدونم حالا که 20میلیون دلار داده و این همه چیز دیده!!!

چیزهایی که ما هم میبینیم دیده یا نه؟

شاید دیده و نخواسته که از  سفرش خاطرات تلخی به جا بیاره به مردم بگه و اوقات اونها رو هم تلخ کنه

به عبارتی دیگه به رو خودش نیاورده

من فقط به یکی دوتا  از این موارد اشاره میکنم دیده شده یا نه

 تو فضا چیزی رو به رنگ عاج فیل ندیدن و سفینه به اون برخورد نکرده و آسیبی ندیده

اصلا شما به عاج نشین ها گفتین از اون بالا به پایین هم نگاه کنن و بببین که وضع بقیه چطوری ؟

چه جوری عاج نشین شدن به بقیه هم بگن تا همه از رهنمود هاشون استفاده کنن

شاید شما خودتون عاج نشین بودین وهستین!!!

در طبقات بالای جوی چیزی شبیه به بادکنک ندیدن وبه اون ها ناخنک نزدین

یعنی حداقل کاری که میشد برای این افراد مال مردم خور کرد(به شکل مشاور)

 تا بترکن و با اکثر مردم همدرد بشن

راستی تو فضا مغازه ای که آقای الهام خرید میکنن رو ندیدین یا مشاهده نشد

برای اینکه رئیس جمهور به مردم گفتن فقط از همون مغازه خرید کنید

ما که چنین مغازهای رو زمین پیدا نکردیم!!!!

شما چطور

.................................................

به دور از این همه اتفاقات درون فضا که از چشم خانوم انصاری دور موند

خیلی خوشحالم که هموطن عزیز ما به عنوان اولین ایرانی به این سفر رفت

و اسمشون برای همیشه در تاریخ جاودانه

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت20:48توسط مریم | |

نمیدونم الان چه جوری باید شروع کنم  شاید روزی که میخواستم تو این وبلاگ بنویسم

اصلا فکرشو نمیکردم که یه روزی به خوام از یه جریانی بنویسم که همه ی شما کم و بیش شنیدید

موضوع بر میگرده به 1 هفته پیش که یکی از دوستای قدیمیم (یه مدت ازش خبر نداشتم)به من زنگ زد و گفت که یه فیلمی از فلان بازیگر اومده  بیرون یا لو رفته

گفتم خوب کی؟ کدوم بازیگر ؟

فیلم مهمونی یا عروسی(همیشه از این دست فیلم ها تو دست مردم میچرخه)

دوست قدیمیم گفت:بازیگر سریال نرگس  دوباره گفت زهره خواهر بهروز

بازم گفت زهرا امیر ابراهیمی

ادامه داد که!!!!!!!

توی این فیلم این خانوم بازیگر با نامزد یا(هر چی که میشه اسمشو گذاشت ) شروع به یه رابطه ای  میکنن 

و بعد قسم آیه و قران که خودشه

من وقتی فهمیدم که محتوای فیلم چیه و با نگاه کردن به اون فیلم کاذب (که اصلا هم علاقه ای نداشتم این فیلم رو ببینم)گناه اون بازیگر یا هر کی که بود رو میشورم  این فیلم رو ندیدم

اصلا چرا من تصمیم گرفتم در مورد این مطلب بنویسم این بود از دانشگاه که اومدم به من خبر دادن که این زهرا امیر ابراهیمی در طی بازجویی که ازش میشده  در منزلش دست به خودکشی زده

(منبع خبر روزنامه جام جم)

حالا این یه مقدمه بو د تا احساس خودمو نسبت به این جریان بگم

توی اینترنت جستجو کردم خیلی زیاد و یه این نتیجه رسیدم که شخص سومی در کار بوده و این فیلم دست به دست داره میچرخه

وقتی شنیدم اول فقط گریه کردم با خودم گفتم مگه چه گناهی کرده بود که این بلا سرش اومد شاید این خودش یه گناه بوده

و همین خودکشی یعنی خوده  خودش بوده (صرف علت خودکشی )

من الان نمدونم که ایشونن از خطر مرگ فرار کردن یا نه

 دوست دارم زنده باشه و از حقش دفاع کنه و از رابطه ای که  با اون پسر داشته بگه از اینکه وقتی با اون پسر بوده لذت میبرده و

زندگی شخصی هر کسی به خودش ربط داره(حریم خصوصی)اون دو نفر مطمئن بودن که هیچ موقع این فیلم پخش نمیشه حریم خصوصی اینجا معنی میده

من قصد جانب داری از این کار رو ندارم و فکر میکنم فیلمبرداری انجام شده بزرگترین اشتباه بوده

 ناخواسته این فیلم پخش شده به خاطر محتوای فیلم پس آبروی پسره هم در خطره و اینو مطمئن باشه خدا جواب سختی به کسی که با آبروی مردم بازی میکنه میده

فقط ازتو یه خواهش دارم جای کسی هیچ موقع تصمیم نگیرین در هیچ شرایطی

خوب  این نکته توجه کنید

این فیلم که از زهرا امیر ابراهیمی پخش شده که هیچ ادعایی از پیغمبر و اسلام و امام حسین وخدا نداشته 

و مقایسه کنید از فیلمی که از هلالی در حال تریاک کشیدنه(نمیدونم دیدین یا نه؟)

که همش از روز عاشورا امام حسین میگه

شاید مقایسش یه زره سخت باشه اما کار کدوم طرف اشتباه تره ؟؟؟؟؟؟؟

راستی یادم رفت اینجا ایران است!!!

هر کسی یه جور فکر میکنه وهر کسی بلطبع نظر خاص خودشو داره

الان و در همین لحظه از خدا یه چیز خیلی کوچیک میخوام(شایدم بزرگ)

 که این جریان رو

 تا آخرش ختم به خیر کنه و همه چیز برای مردم روشن شه

.........................................................................................

یه خبر خوشحال کننده حداقل برا خودم

خبر خودکشی تکذیب شد

+نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385ساعت21:47توسط مریم | |

 
بدين وسيله به هر كس كه زودتر از بقيه حدس بزند عكس‌هاي زير مربوط به چه مكاني است، از طرف سازمان ميراث فرهنگي، جايزه ارزشمندي اهدا مي‌شود.
اين جايي كه مد نظر است، ميز و صندلي دارد، ولي كتابخانه نيست!
 
 موسيقي زنده هم دارد، ولي آمفي‌تئاتر نيست! 
 
 خارجي‌ها هم زياد به آنجا مي‌روند، ولي موزه نيست! 
 
 حوض هم دارد، ولي پارك نيست! 
 
 نان هم در آن مي‌پزند، ولي نانوايي نيست! 
 
 WC هم در مدل‌هاي متنوع برايش ساخته‌اند!
 
 بخشي از آنجا را هم به دستور اداره بهداشت، كاشي سفيد كرده‌اند... . 
 
 
اي بابا ... نتوانستيد حدس بزنيد؟ اشكال ندارد، خودم برايتان مي‌گويم: اين عكس‌ها مربوط به حمام تاريخي «وكيل» در شيراز است كه به ابتكار سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري، به يك مؤسسه خصوصي واگذار شده تا با تغيير كاربري، تبديل شود به رستوران

 
1
 

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت22:21توسط مریم | |

این بار میخوام در مورد عدالت خدا حرف بزنم با یه مثال ورزشی

شاید بگین که حالا چرا ورزشی؟؟اونم از نوع فوتبال

اینکه من عدالت خدا رو خیلی دیدم هیچ شکی نیست یا همون جمله معروف :

چوبه خدا صدا نداره

 اما این بار از ته دل این عدالت رو احساس کردم

چون برام خیلی جالب بود میخوام برای شما هم بگم . شاید شما هم جای من بودین

همین طور فکر میکردین

من یه استقلالی ام (هیچ ترسی هم ندارم که...) شاید براتون مهم نباشه اما به ماجرا ربط داره !!! بلاخره نتایج این تیم برای من و همیطور طرفداراش مهمه و همچنین

بازیکن های این تیم و اینکه اخبار مربوط به بازیکن ها رو بی اختیار دنبال میکنم

یکی از این اخبار مربوط به رفتن نیکبخت واحدی به تیم رقیب یعنی پرسپولیس بود

وقتی این انتقال صد در صد شد

من برای خودم به شخصه تاسف خوردم. درسته لیگ  ما حرفه ای شده ولی ما فقط به معنای ظاهری حرفه ای شدیم و پول های حرفه ای میدیم

فوتبال ایرانی یعنی احساس حالا ادامه ماجرا ...

وقتی رفت تاسف خوردم که چرا این اتفاق افتاد’

 چرا باید طرفدار این بازیکن باشم’

چرا وقتی پیراهن تیم جدیدشو بوس کرد به احساسات طرفدارای قبلیش فکر نکرد ’

چرا تیم رقیب رو انتخاب کرد  در صورتی که تیم های دیگه هم بودن برای این انتخاب؟

چرا بعد از رفتنش از هواداراش یه معذرت خواهی کوچولو نکرد؟

در صورتی که با یه معذرت خواهی خیلی چیزها حل میشد

چرا این اتفاق رو گردن بقیه انداخت ؟

و خیلی چراهای دیگه

وقتی به این فکر میکنم که یه بازیکن شهرستانی میاد و 5سال تو بهترین تیم پایتخت 

بازی میکنه و از این بازی کردن به همه جا میرسه حتی محبوب ترین بازیکن میشه

به خودم میگفتم یعنی احساس این همه هوادار چی میشه!

قبولش یه کم برام سخت بود

تا اینکه بازی برگشت فینال جام حذفی  انجام شد.درسته این جریان خیلی وقته تموم

شده شاید خیلی ها یادشون رفته!!!

من این بازی رو ندیدم. من به تیم پرسپولیس و نتایجش  کاری ندارم حتی دوست داشتم قهرمان بشه و جام رو بالا ببره

بازی نود دقیقه تمام شد . وقت اضاف تموم شد .

و رسیذ به ضربات پنالتی تا اینکه حساس ترین ضربه رسید به علی رضا نیکبخت واحدی ...

من به نتیجه بازی کاری ندارم

ولی وقتی فهمیدم این تیم با بیرون زدن ضربه پنالتی این بازیکن به جام نرسیده

یه احساسی رو داشتم که نمیتونم وصفش کنم

وقتی به این فکر میکنم که میتونست ضربه این بازیکن بیرون بره ولی این تیم قهرمان جام حذفی کشور بشه

این احساس صدبرابر میشه من یه عدالتی رو احساس کردم که هیچ موقع از نزدیک احساس نکرده بودم

امیدوارم با طر ح این موضوع به کسی توهین و بر نخورده باشه

(با آرزوی موفقیت برای این تیم با این بازیکن)

صد البته اینکه این مثال برای عدالت خدا خیلی کمه وکوچیکه

خدا خیلی بزرگتر از این حرفاست

یه قول کوچیک به خودم:دیگه از این دست(جور) مطالب ورزشی نمینویسم

و برای  آخرین بار بود

 

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت17:9توسط مریم | |

چند روز پیش توی تلوزیون با اون قابلمه هایی که بالای پشت بوما میزارن نمیدونم اسمش چیه؟؟!!

(شنیدم دارن جمعشون میکنن)

یه بحثی بود بین دوتا مجری برنامه سر اولین سرود ملی ایران

مجری اولی به مجری دومی گفت:سرود ملی چیزی نیست جز همون

ای ایران ای مرز پرگوهر....

ولی مجری دومی گفت: که سرود ملی یعنی همونی که الان هر اتفاقی و هر موفقییتی که می افته

اونو سرود رو پخش میکنن و پرچم جمهوری اسلامی ایران رو به اهتزاز در میارن همونی که همیشه میشنویم و میخونیم همه حفظ شدیم چه دوست داشته باشیم چه نداشته باشیم

البته که اون مجری مخالف این دولت بود

سرزد از افق....

(جالبه بدونین هر دو فکر میکردن درست میگن و خیلی هم حالیشونه)

منم وقتی دیدم چیزیم از این دو تا مجری کمتر نیست

رفتم کلی از این و اون پرسیدم که چیزی عایدم نشد!!

(کسی سنش به اون موقع قد نمی داد )

رفتم تو گوگل جستجو کردم تو بی بی فارس یه اطلاعات جزئی بود

ولی من اون شعر اولین سرود ملی رو پیدا نکردم

اول تاریخچه مختصر رو  بخونین تا...

 اولین سرود ملی ایران به دوره قاجاربرمی گرده. این سرود توسط موسیو لومر فرانسوی (موسیقی دان نظامی اعزامی به ایران در دوره قاجار) ساخته شده است.  سرود ملی سرزمینمان برای پیانو نوشته شده و یک بار به هنگام ورود مظفرالدین شاه قاجار و در حضور وی در پاریس اجرا گردید و اجرای آن توسط ارکستر ملل اولین اجرای رسمی و ارکسترال آن است كه به پیشنهاد رهبر ارکستر در دوره حاضر ترانه‌ای برای آن توسط بیژن ترقی سروده شد و به همراه خواننده اجرا گردید.

تا اینکه من به کمک یکی از همکلا سی دانشگاه شعر سرود رو پیدا کردم!!

شما هم اگه میخوایین این سرود ملی رو بشنوید اینجا کلیک کنیدسرود ملی

 هر طنینی برای ما زیباست بخصوص که مال آب و خاک خودمون باشه

 

 شعرسرود

 نام جاوید وطن

صبح امید وطن

جلوه کن در آسمان

وطن ای هستی من

شور و سرمستی من

جلوه کن در آسمان

همچو مهر جاودان

بشنو سوز سخنم

که هم آواز تو منم

همه جان و تنم

وطنم وطنم وطنم

همه با یک نام و نشان

به تفاوت هر رنگ و زبان

همه شاد و خوش و نغمه زنان

ز صلابت ایران جوان

 

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت13:31توسط مریم | |

یه روز صبح از خواب بیدار شدم با دیدن تصاویر تلوزیون

فکر کردم در عراق هستم و من یک عراقی شده ام

یک روز دیگه با دیدن فیلم ها و سخنان و تبلیغات گفتم که

 من حتما یک فلسطینی ام و شکی در آن نیست

اما حدود یک ماه است که یقین پیدا کرده ام که من

 لبنانی ام واز این موضوع بی اطلاع.

من فعلا یک لبنانی ام

تا فردا چه شود؟...

 من توی این جنگ نه از اسرائیل حمایت میکنم نه از لبنان

فقط نمیدونم چرا تلوزیونه جمهوری اسلامی ایران خودشو

کاسه داغ تر از آش نشون میده

شبکه بین المللی لبنان lbc  جنگ رو اینقدر بزرگ نکرده

که ما تو ایران این کار رو انجام میدیم

آقای احمدی نژاد در اظهار نظری شگفت انگیز به مردم

لبنان خاطر نشان کرده که خیالشون از جهت بازسازی راحت باشه

به قول معروف : تا ایران رو داریم کم نداریم

آخه نمره دولت جدید 20

تو ایران ما بیکاری،فقر،فساد،فحشا،گرونی،بدبختی ... هزار تا درد و ...نداریم

ما مردم کاملا خوشبختی هستیم

آخه پول نفت تو سفره هامونه (اولین وعده رئیس جمهور)

به این اسم ها دقت کنید

بم

گلستان

خرمشهر

و.... خیلی ها که من نمیدونم احتیاج به بازسازی ندارن!!!

تلوزیون ایران کارش فقط ضد تبلیغ"

احساس من اینه که ما (ایران) یه طرف جنگیمو خبر نداریم

شایدم باشیم  با کمک هایی که به حزب الله لبنان میکنه

که ایران رد میکنه

چرا ما باید محور شرارت باشیم؟؟؟؟

یه جریانی شنیدم امیدوارم که درست نباشه سازمان هایی

خستند که به لبنان نیرو اعزام میکنن از ایران

وای ....

وقتی شیخ حسن نصر الله بشینه تو اتاقش به همه دستور بده

که برین حمله کنین" برین خودتونو بکشین"

اصلا به من چه تو لبنان چه خبره

درد من یه چیز دیگه س

وقتی که این اتفاق می افته که یکه روز نامه

 تو ایران تیتر میزنه:

30 کیلومتر تا تل اویو

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت17:10توسط مریم | |

+نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت20:56توسط مریم | |

وقتی که تو 1 ساله بودی، اون(مادر) بِهت غذا ميداد و تو رو می شست! به اصطلاح، تر و خشک می کرد
تو هم با گريه کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی
وقتی که تو 2 ساله بودی، اون، بهت ياد داد تا چه جوری راه بری
تو هم اين طوری ازش تشکر می کردی، که، وقتی صدات می زد، فرار می کردی
وقتی که 3 ساله بودی، اون، با عشق، تمام غذايت را آماده می کرد
تو هم با ريختن ظرف غذا ،کف اتاق،ازش تشکر می کردی
وقتی 4 ساله بودی، اون برات مداد رنگی خريد
تو هم، با رنگ کردن ميز اتاق نهار خوری، ازش تشکر می کردی
وقتی که 5 ساله بودی، اون، لباس شيک به تنت کرد تا به تعطيلات بری
تو هم، با انداختن(به عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردی
وقتی که 6 ساله بودی، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد
تو هم، با فرياد زدنِ: من نمی خوام برم!، ازش تشکر می کردی
وقتی که 7 ساله بودی، اون، برات توپ بازی فوتبال خريد
تو هم، با پرت کردن توپ به پنجره همسايه کناری، ازش تشکر کردی
وقتی که 8 ساله بودی، اون، برات بستنی خريد
تو هم، با چکوندن(بستنی) به تمام لباست، ازش تشکر کردی
وقتی که 9 ساله بودی، اون، هزينه کلاس نقاشی تو رو پرداخت
تو هم، بدون زحمت دادن به خودت برای ياد گيری نقاشی، ازش تشکر کردی
وقتی که 10 ساله بودی، اون، تمام روز رو رانندگی کرد تا تو رو از تمرين فوتبال به کلاس ژيمناستيک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره
تو هم، ازش تشکر کردی،با بيرون پريدن از ماشين، بدون اينکه پشت سرت رو هم نگاه کنی
وقتی که 11 ساله بودی، اون تو و دوستت رو برای ديدن فيلم به سينما برد
تو هم، ازش تشکر کردی، ازش خواستی که در يه رديف ديگه بشينه
وقتی که 12 ساله بودی، اون تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلویزیون بر حذر داشت
تو هم، ازش تشکر کردی، صبر کردی تا از خونه بيرون بره
وقتی که 13 ساله بودی، اون بهت پيشنهاد داد که موهاتو اصلاح کنی
تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن اين جمله: تو اصلاً سليقه ای نداری
وقتی که 14 ساله بودی، اون، هزينه اردو يک ماهه تابستانی تو رو پرداخت کرد
تو هم،ازش تشکر کردی، با فراموش کردن، نوشتن يک نامه ساده
وقتی که 15 ساله بودی، اون از سرِ کار برمی گشت و می خواست که تو رو در آغوش بگيره ابراز محبت کنه
تو هم، ازش تشکر کردی، با قفل کردن درب اتاقت! نمی ذاشتی که وارد اتاقت بشه
وقتی که 16 ساله بودی، اون بهت ياد داد که چطوری ماشينش رو برونی رانندگی ياد داد
تو هم، ازش تشکر می کردی، هر وقت که می تونستی ماشين رو بر می داشتی و می رفتی
وقتی که 17 ساله بودی، وقتيکه اون منتظر يه تماس مهم بود
تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و، اينطوری ازش تشکر کردی
وقتی که 18 ساله بودی، اون ، در جشن فارغ التحصيلی دبيرستانت، از خوشحالی گريه می کرد
تو هم، ازش تشکر کردی،اينطوری که، تا تموم شدن جشن، پيش مادرت نيومدی
وقتی که 19 ساله بودی، اون، شهريه دانشگاهت رو پرداخت، همچنين، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد
تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن خداحافظِ خشک و خالی، بيرون خوبگاه، به خاطر اينکه نمی خواستی خودتو دست و پا چلفتی نشون بدی!! به اصطلاح، بچه مامانی
وقتی که 20 ساله بودی، اون، ازت پرسيد که، آيا شخص خاصی(به عنوان همسر) مد نظرت هست؟
تو هم، ازش تشکر کردی با گفتنِ: به تو ربطی نداره
وقتی که 21 ساله بودی، اون، بهت پيشنهاد خط مشی برای آينده ات داد
تو هم، با گفتن اين جمله ازش تشکر کردی: من نمی خوام مثل تو باشم
وقتی که 22 ساله بودی، اون تو رو، در جشن فارغ التحصيلی دانشگاهت در آغوش گرفت
تو هم،ازش تشکر کردی،ازش پرسيدی که: می تونی هزينه سفر به ... را برام تهيه کنی
وقتی که 23 ساله بودی، اون، برای اولين آپارتمانت، بهت اثاثيه داد
تو هم، ازش تشکر کردی،با گفتن اين جمله، پيش دوستات،:اون اثاثيه ها زشت هستن
وقتی که 24 ساله بودی، اون دارايی های تو رو ديد و در مورد اينکه، در آينده می خوای با اون ها چی کار کنی، ازت سئوال کرد
تو هم با دريدگی و صدايی(که ناشی از خشم بود)فرياد زدی:مــادررر،لطفاً
وقتی که 25 ساله بودی، اون، کمکت کرد تا هزينه های عروسی رو پرداخت کنی، و در حالی که گريه می کرد بهت گفت که: دلم خيلی برات تنگ می شه
تو هم ازش تشکر کردی، اينطوری که، يه جای دور رو برای زندگيت انتخاب کردی
وقتی که 30 ساله بودی، اون، از طريق شخص ديگه ای فهميد که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زد
تو هم با گفتن اين جمله ،ازش تشکر کردی، "همه چيز ديگه تغيير کرده
وقتی که 40 ساله بودی، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد يکی از اقوام رو يادآوری کنه
تو هم با گفتن"من الان خيلی گرفتارم" ازش تشکرکردی
وقتی که 50 ساله بودی، اون، مريض شد و به مراقبت و کمک تو احتياج داشت
تو هم با سخنرانی کردن در مورد اينکه والدين، سربار فرزندانشون می شن، ازش تشکر کردی
و سپس، يک روز، اون، به آرامی از دنيا ميره. و تمام کارهايی که تو(در حق مادرت) انجام ندادی، مثل تندر بر قلبت فرود مياد
اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بيشتر از هميشه بهش محبت کنی ... و، اگه زنده نيست، محبت های بی دريغش رو فراموش نکن و به راحتی از اونها نگذر
هميشه به ياد داشته باش که به مادرت محبت کنی و اونو دوست داشته باشی، چون، در طول عمرت فقط يه مادر داری

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت16:11توسط مریم | |

سلام ...
این بار نه قصه میذارم نه شعر و نه سخن ادیبانه نه ...
این بار میخوام ازآنچه که اعتقاد دارم بگم. اینکه کی هستم، چرا هستم، و هدفم از زندگی چیه.
زندگی من هم در این بیست سال زندگی نشیب و فرازهای خاص خودش رو طی کرد. راههائی رو طی کردم که شاید خیلی ها ندیدند. سختیهائی که خیلی ها نچشیدند. اولین نفر نبودم و میدونم آخرین هم نیستم.
بقول معروف: من آخری هستم
خیلی ها این جمع رو یه جمع مجازی می نامند. نمی دونم!
شاید هم باشه. اما وقی جمع ما جمع هست خیلی خوبه اما وقتی کسی میره نمی فهمن که چرا رفت؟ کجا رفت؟ اصلا چرا اومد؟
تا حالا سراغ چند نفر از دوستائی که رفتند و این دنیای مجازی رو ترک کردند گرفتید
دنیای خوبی داریم اما خودمون خرابش می کنیم یاد اون سخن ادیبانه که میگه:
زمین گلستان ایست که ما را این قدر سنگدل کرده.
کی سعی کردیم راه گشا باشیم. کی سعی کردیم دردی رو تسکین بدیم. چرا بایداینقدر بد باشیم که برای نمایش نظراتمون در یه وبلاگ حتما باید اول خودمون بخونیم که مبادا یه (آدم نه) انسان بیاد و هر چی میخواد بگه بدون در نظر گرفتن این که طرف مقابلش یه خانوم خیلی محترم و یا یه آقای محترم هست که در دنیائی خودش خیلی ها به اون احترام و ارادت خاصی دارن. 
سرتون رو درد آوردم
فقط یه مطلب دیگه رو هم میگم و این پست رو ارسال می کنم.
نمی دونم تا حالا شنیدین که کسی بر اثر یه صانحه دچار مرگ مغزی می شه که غیر برگشت هست.
مثل پوپک
خدا رحمتش کنه.
چه می دونید در روز چند نفر بر اثر این جور تصادفات زندگی خودشون رو از دست میدن.
تا حالا فکر کردین که ممکنه امروز تدبیر و قسمت خودمون باشه که اینگونه زندگی رو ترک کنیم.
من یه بار این فکر به سرم زد.
همیشه یه خیابون که همیشه ازش عبور می کنم تا به دانشگاه برسم رو نقطه پایان عمرم می دونم. نمیدونم چرا اما این حس رو سالین سال هست که دارم
به این فکر کردم که شاید این حس حقیقت پیدا کنه و بعد اون من دیگه این دنیا رو ترک کنم. و اسم خیلی دردناک و ترسناک شده بود.
به آرامش رسیدم
واقعا میخوام همه اعضای بدنم رو پیش از مرگم اهدا کنم با این کار  احساس آرامش می کنم. با آرامش از عرض همون خیابون عبور میکنم.
چون می دونم پایان من آغاری دیگر خواهد شد. آغازی شیرین برای چندین نفر. اینکه عزیزانم میدونن که قلب هنوز می تپه. مهم نیست کجا و در سینه چه کسی. فقط میزنه. اینکه رفتم اما زندگی چند نفر رو با رفتنم خریدم. این واسم خیلی با ارزش هست. سایتی به نام WWW.IRAN EHDA.COM این کار رو انجام میدهبدنی که در گور در عرض چند روز پوسیده می شه اینطوری سالیان سال زنده و فعال خواهد بود
فقط خواستم وظیفه خودم رو انجام داده باشم.
اگه فکر میکنی که دوست داری این هدیه رو به کسی بدی که نمی شناسیش هدیه ای که خدا وقت تحویلش رو تعیین میکنه همین حالا ثبت نام کنین
فقط بخاطر داشتن وجدان آرام و اینکه واقعا اهدای عضو اهدای زندگی هست و اینکه لااقل اگه توی این دنیای مجازی ناگهان می ری و دیگه ازت خبری نمیشه هیچ کس سرغت رو نمیگریه نهایتش میاد میگه: " کجائی؟ چرا بروز نمی کنی؟ " همین یه خانواده من رو وقتی زنده بودم اصلا ندیدن بعد از مرگم برام از خدا طلب بخشش میکنن.
فقط اینو بگم دنیای مجازی ما با همه خوبیاش خیلی نامرده، خیلی نامرده. همه نامردیهائی که در دنیای حقیقی هست اینجا بشکل دیگری خودشو نشون دادهشاید همین امروز که می رم بیرون دیگه برنگردم.
فقط اینو میگم بیاید حالا که هستیم، حالا که این اجازه رو او به ما داده تا اکسیژن ناب رو تنفس کنیم قدر همو بدونیم. واسه هم طلب بخشش کنیم
هر چند اون رفیقم که اون بالاست هوام رو داره و منو بخاطر توبه ای که میکنم می بخشه
اما واسه هم از خدا طلب بخشش کنیم.
واسه هم روزهای خوش آرزو کنیم.
 خدا همه ما رو بخاطر همه بدی هامون که گاهی خودمون هم متوجش نمی شیم مثل له کردن مورچه ای که به زحمت داشت دانه ای رو به لانش میبرد ببخشه
آمین

از امروز تصمیمات جدی واسه خودم دارم
نمیدونم چی شد
می خواستم چیزای دیگه ای بگم اما اینا رو گفتم.
مراقب خودتون باشید.
بقول دوست گلم: " فریبا "
شاد زی مهر افزون

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت18:38توسط مریم | |


ما خودمان را متقاعد مي کنيم به اين که زندگي بهتر خواهد شد وقتي که ازدواج کنيم و خانواده اي تشکيل دهيم.سپس سر خورده و نا اميد مي شويم چرا که بچه هاي ما کوچک هستند و به توجه دائمي نياز دارند، پس به اميد آينده بهتري هستيم تا آنها بزرگ شوند بعد که به سن نوجواني رسيدند وما درگير مشکلات آنها هستيم آرزوي گذشتن آنها از سن بحران و فرداي شادتري را داريم.....به خودمان وعده ميدهيم زندگي بهتري را..............وقتي من و همسرم با هم تلاش کنيم،تا ماشين بهتري تهيه کنيم،تا به مسافرت تفريحي برويم،تا......بالاخره بازنشسته شويم.
حقيقت اين است که هيچ زماني براي شاد بودن بهتر از زمان حال نيست.زندگي هميشه پر از درگيري و سعي و تلاش است.چه بهتر قدرت رويارويي با آنها را داشته باشيم و عليرغم تمام مشکلات تصميم بگيريم شاد زندگي کنيم.
براي مدت مديدي به نظر هر کسي مي رسد که زندگي واقعي را بايد از جائي شروع کرد ،ولي هميشه موانعي سر راه وجود دارد-تجربيات سختي که بايد از سر گذراند --کارهايي که بايد به سرانجام برسد--زماني که بايد صرف انجام کاري شود--قبضي که بايد پرداخت شود سپس...........تازه زندگي آغاز خواهد شد.اين عقايد کمک کرد تا بفهمم ..هيچ جاده اي تا سعادت و خوشبختي نيست بلکه خوشبختي همان راه ولحظه هاي زندگي است که طي مي کنيم.
پس از تمام لحظات زندگيت لذت ببر......کافيست در انتظار بودن براي اتمام تحصيلات يا شروع آن.به دست آوردن پول يا خرج کردن آن ،براي کاري را شروع کردن،براي ازدواج،براي يک روز تعطيل،خريد ماشين جديد،دادن قرضها،براي بهار،تابستان،پاييز وزمستان،براي اول ماه،پانزدهم ماه،براي آهنگي که قراره از راديو پخش بشه،براي مردن ،براي دوباره زنده شدن.......قبل از اينکه تصميم بگيري شاد باشي.
شاد بودن يک سفر طولاني است،نه يک مقصد
هيچ زماني براي شاد بودن بهتر از زمان حال نيست..............
زندگي کن و از تمام لحظاتش لذت ببر.
آيا به خاطر مي آوري:نام پنج نفر از ثروتمندترين اشخاص جهان،پنج شخصي که در سالهاي اخير ملکه زيبايي جهان شده اند يا ده نفر از کساني که جايزه نوبل را برده اند و يا حتي ده هنرپيشه اي که اخيراً اسکار گرفته اند.......نسبتاً مشکل است.نگران نباش هيچکس به خاطر نمي آورد
تشويقها پايان مي پذيرد..........مدالها را گردوغبار فرا مي گيرد..............و برنده ها خيلي زود فراموش مي شوند.............
ولي اکنون ببين آيا به خاطر مي آوري :نام سه معلمي که در پيشرفت تحصيلي تو نقش موثري داشته اند،سه نفر از دوستانت که
در زمان احتياج به تو کمک کرده اند ،يا انسانها يي که احساس خاص و زيبايي را در قلب تو به وجود آورده اند،يا اسم پنج نفر
از کساني که مايل هستي اوقات فراغت خود را با آنها بگذراني.
جواب دادن خيلي بي دردسر و راحت است ،..نيست؟
کساني که به زندگي تو معنا بخشيده اند ،جزو مشهورترين و بالا ترين افراد دنيا نيستند؛ آنها ثروت زيادي ندارند يا مدال و جايزهً
مهمي به دست نياورده اند؛ولي...........آنها کساني هستند که نگران تواند واز تو مراقبت مي کنند؛کساني که مهم نيست چگونه؛
ولي در کنار تو مي ما نند...
مدتي دربارهً آن فکر کن..........زندگي خيلي کوتاه است........و تو ؛در کدام ليست از کساني که نام بردم هستي؟آيا مي داني؟
بگذار تو را ياري کنم.
تو جزو مشهورترين هاي جهان نيستي ولي در ميان کساني هستي که من به ياد دارم اين مطلب را برايشان خواندی********
مدتي پيش در المپيک معلولان در شهر سياتل؛نـُه دونده در خط شروع براي مسابقه صـد متر ايستاده بودند؛تير شروع مسابقه
شليک شد؛دونده ها سعي مي کردند بدوند و برنده شوند.ناگهان پاي يکي از آنها پيچ خورد و افتاد و شروع به گريه کرد.هشت
دونده ديگر پس از شنيدن صداي گريه او دست از مسابقه کشيدند و باز گشتند.يک دختر عقب مانده ذهني کنار او نشست او را
در آغوش گرفت وبه او دلداري داد .سپس همهً دونده ها در کنار هم راه رفتند تا به خط پايان رسيدند..تمامي جمعيت حاضر در
استاديوم ايستاده بودند و براي آنها دست مي زدند...تشويقي که مدتي بسيار طولاني ادامه پيدا کرد.

کساني که نظاره گر اين صحنه بودند هنوز دربارهً آن حرف مي زنند.مـي دانيد چــرا؟
زيرا اين حادثه عميقاً در قلب ما تاثير گذاشت و ما همه مي دانيم چيزهاي مهم تري از برنده شدن يک نفر در دنيا وجود دارد.
کمک کردن به ديگران براي اين که آنها هم موفقيت را تجربه کنند*******حتي اگر به اين معني باشد که قدم هاي خود را
آهسته تر کنيم و در شيوهً زندگي خود تغييراتي ايجاد کنيم

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت20:21توسط مریم | |

 

 
(یک دقیقه سکوت به احترام  ........  و 90 دقیقه هیجان!)

 
تعمق بر بازی ایران - مکزیک موارد زیر را بر ما مکشوف ساخت:
 
مشکل اصلی تیم ملی این است که برانکو به زبان فارسی آشنا نیست و فرق علی را با علی نمی‌داند. وی درباره‌ی علت تعویض علی کریمی گفت: «من علی را گفتم بیاید بیرون نه علی را
 
علی دایی، جوانترین و تازه‌نفس‌ترین بازیکن تیم ملی که زمین فوتبال را با گلکاری‌اش مزین کرده بود، گفت: «در تیم ملی می‌مانم

هفتاد میلیون ایرانی در دفاع از اسطوره‌ی فوتبال ایران فریاد زدند: «بابا تو دیگه کی هستی، صد ساله تیم ملی هستی

ناظران نیز افزودند: «نمی‌رود نرود! بدبختی، روی نیمکت هم نمی‌نشیند
 
- از فیفا درخواست می‌شود با توجه به تاکتیک تایتانیکی ایران که همه می‌خواهند بروند آن جلوی عرشه‌ی کشتی و توپ را از پشت بغل کنند و هی تک‌روی کنند، برای بازی‌های ما، 3 توپ در زمین در نظر بگیرند تا هر لئوناردو دیکاپریوی خوش بر و رویی، به مقصود برسد و توپش را آن جلو از پشت بکند تو گل.
 
از فیفا درخواست می‌شود با توجه به پراکندگی بازیکنان ما در میدان، استثنائا اجازه بدهد چهار، پنج نفر از افراد ذخیره، جاهای خالی را در زمین پر کنند.
 
Jaraghe Group --> foadi83@yahoo.com

 و اما علت خارج کردن علی کریمی از بازی مشخص شد؛

هراس مکزیکی‌ها و تمرکزشان بر او، برانکو را به این فکر واداشت که «نکند این پسره واقعا بازی‌اش خوب است؟!» به همین خاطر برانکو، برای یک دست شدن تیم، علی کریمی را تعویض کرد.
 
به گزارش خبرنگار اعزامی ما به آلمان، تنها مشکل آلمان این است که آنجا اکثرا آلمانی صحبت می‌کنند.
 
- گفته می‌شود ایران نسبت به لوبیا خوردن مکزیکی‌ها قبل از انجام بازی، به فیفا هشدار داده بود.
 
- برانکو به چلنگر گفت: «چی شده؟ این مگه بازی تدارکاتی نبود؟!»
 
- علی دایی قول داد در جام جهانی 2010 همه چیز را جبران کند.
 
در پایان تشکر ویژه‌ خود را نثار میرزاپور می‌کنیم

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت18:22توسط مریم | |


 وقتی مطلب پایینی رو نوشتم یکی از همکلاسی های خوبم که خودشم وبلاگ داره  به من پیش نهاد کرد دیگه از این جور یا دست مطالب ننویسم.

منم حرفشو گوش دادم مطلبی که الان میخوام بنویسم هیچ ربطی به اون جریان نداره.


 

آهنگ . سرود .جام جهانی

 

تقریبا از یه ماه نیدونم شایدم دو ماه پیش خبری در روزنامه های ورزشی منتشر شد که فدراسیون جام جهانی فوتبال آرش و دی جی علی گیتور(میدونم که همه میشناسنشون) به عنوان خواننده سرود ملی ایران انتخاب کرد.

یه قسمت از شعر این آهنگ که از شاهکار بینش پژوه هست:

نسل من نسل آریاست  خونگرم و خاکی بی ریاست  کوروش کبیر سلطانه   آرش کمانگیر اهل ایرانه

....

البته این آهنگ قسمت فوتبالی هم داره.

....

این آهنگ قرار بود در جام جهانی به عنوان آهنگ رسمی تیم ملی فوتبال ایران اجرا بشه.من فکر میکنم که آهنگ آرش و دی جی علی گیتور آهنگی که در شان کشور ایران و تیم ملی فوتبال ایران باید باشه نیست

(البته نظر من اصلا سیاسی نیست ) چون نه شعر خوبی داره و نه از آهنگ قوی و با محتوایی برخورداره

همه از آرش که یه خواننده بین المللی انتظار داشتنداین آهنگ  مثل بقیه آهنگ ها ی خودش عالی باشه جهانی پسند

که بعد از اعتراض های زیاد قسمت هایی از این اهنگ رو عوض کرد کمی بهتر شد.

 

مقامات فدراسیون ایران مثل همیشه مقابله به مثل کردن بعد از کلی بررسی علی رضا عصار به عنوان خواننده سرود تیم ملی انتخاب کردند.

من خودم از طرفداران بیشمار علی رضا عصار هستم ولی معتقدم نباید این کار به عصار سپرده میشد

سرودی که قرار در جام جهانی فوتبال پخش شه باید به تماشا گران شور و هیجان بده

نه اینکه تماشاگران رو به فکر ببره

یه قسمت از شعر این آهنگ :

در میکده میرقصم  از بادیه مینوشم   صد دسته سپید و سرخ  این جام که میپوشم

این شعر خیلی قویتر ولی ...

این اهنگ اصلا قسمت فوتبالی نداره

....

حال بعد از انتخاب عصار و اجرای آهنگ توسط او یه سری از افراد  به اصطلاح خبره ورزشی میگن که فدراسیون فوتبال نباید دست به چنین کاری میزد

برای اینکه خواننده سرود های تیم های ملی فوتبال را در جام جهانی فدراسیون فوتبال آلمان انتخاب میکنه نه فیفا که همین افراد همین نظر رو در مورد آرش هم صدق میکنن /

من نه مخالف و نه موافق آرش و عصار نیستم .

به نظر من هر کسی میخواد آهنگی در جام جهانی به عنوان آهنگ رسمی تیم ملی فوتبال ایران اجرا کنه

(چه خواننده های داخل چه خواننده های خارج از کشور ) باید آهنگی که میخونه معرف فرهنگ و تمدن کهن ایران و تمام خصوصیات بارز ایران و ایرانیان باشه رو اجرا کنه.

به امید موفقیت تیم ملی ایران در جام جهانی فوتبال

 

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت15:28توسط مریم | |

جناب آقای محمود احمدی نژاد رئیس جمهوری اسلامی ایران

آقای رئیس جمهور

 حتما در جریان هستید که جدیدا طرحی برای مبارزه با بد حجابی از سوی نیروی انتظامی مطرح شد و با اون طرح موافقت شد

نیروی انتظامی بیکار ایران ......

عملا وارد این بازی شد.

الان همه هم وغم نیروی انتظامی تهران بزرگ  به جای برخورد و درگیری با جرم و جنایات روزمره دراین شهر.. شده مبارزه با بد حجابی و طرح پوشش خانم ها و زن ها این مملکت

درست کشور ما مسلمان نباید بد حجاب بود

ولی چرا یه ارگان مخصوص این کار انجام نمیدهند

که چهره نیروی انتظامی مخدوش نشه

آقای رئیس جمهور

حتما در جریان اخبار جهان هستید نیروی انتظامی ما شده سوژه کشورهای غربی 

آقای رئیس جمهور

من دانشجوی رشته ارتبا طات هستم ولی از ارتباط چیزی نمی دونم

میدونید چرا؟

همه از از بر قراری ارتباط با کشور ما فراری هستن

چرا؟

آقای رئیس جمهور

چرا باید وقتی وارد خاکی جز خاک ایران وقتی وارد فرودگاهی جز فرودگاه ایران میشویم

باید برخورد بد مسولین فرودگاه و مردم اون شهر روبه رو شیم

برای اینکه ما ایرانی هستیم

آقای رئیس جمهور

از عملکرد رسانه صحبت میکنید و گلایه دارید از اتحاد آنها که باعث حمله به عراق شد

پس چرا از عملکرد رسانه های ما (ایران) صحبت نمیکنید

چرا باید رسانه های ما انقدر قضیه های فلسطین حماس عراق افغانستان تکرار کنن

تا نتیجه این تکرار بر عکس شود

آقای رئیس جمهور

چرا تا شما ورود بانوان ( با خانواده) را به استادیوم آزاد کردید

هر چندد باعث خوشحال یکی دو روزه ما شدین ( با تشکر)

تمام مراجع عظام با این کار مخالفت کردن و فتوا دادن که درست

چرا برای یک بار برای یک دفعه فتوای علیه مواد مخدر توتون  صادر نشده

که کانون خیلی از خانواده های ایرانی رو به هم زده

آقای رئیس جمهور

آیا شما از این فساد فحشا فقر که در ایران هست با خبرین 100 البته که در جریان

هستید

شما میدونید که برای چی و با چه قدرتی در انتخابات پیروز شدید

با همین جمعیتی که زیر خط فقر که چشم دل شون به شما بسته شده

آقای رئیس جمهور

من به خودم افتخار میکنم که رئیس جمهور ما رئیس جمهور شجاعی حرف خودش رو میزنه

چه جونش به خطر بیفته چه نیفته چه درست باشه چه نباشه

حس درون من میگه شما موفق میشین

 اسم شما در تاریخ جاودانه میمونه

آقای رئیس جمهور

این حکایت همچنان باقیست...

و همه چیز در حال عوض شدنه

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت16:50توسط مریم | |

وقتی نمی توانی ثابت کنی حق با توست، بهتر و بهتر و بهتر است که از درگیری اجتناب کنی.
وین دایر

يک نامه دريافتي به نقل سايت البرز
ازطرح مبارزه بابدحجابی
تا طرحی برای نوازش بدحجابان!

سلام
ضمن عرض خسته نباشیدوامیدبرای بهروزی شما این نامه رادرحالی برای شمامینویسم که ازشدت رنج و عذابی که ازسوی جامعه متحمل شده ام به خودمیپچیم وتاکنون ناله ام بگوش کسی نرسیده ,مگردل خودم که انیس ومونسم بوده است .
چندی پیش باخبرشدم بلاخره مسوولان جمهوری اسلامی متوجه خطرات فرهنگ رسوخ پیداکرده به رگ وریشه این جامعه که همانافرهنگی بدحجابی وسمت وسوگرفتن به سوی برهنگی است ,شده وقصدمقابله باآن رادارند.ابتدای امرخوشحال شدم که بلاخره آقایان سرازلاک سیاست وحزب بازی بیرون آورده وازبین رفتن ریشه های خانواده وجوانان این مرزوبوم رادرحال لمس کردن هستند.
ولی متاسفانه وقتی برخی سخنان فرمانده هان نیروی انتظامی وتصاویربه اصطلاح بابدحجابی رادیدم متوجه شدم نخیرآقابایدبیشترازاینهاخون دل خوردودم برنیاورد.
تصاویری که به نمایش درآمدنه تنهااقتداری ازنیروی انتظامی رانشان ندادبلکه باحضورپلیس های خانم که درتصاویرنیزملموس است بیشتربه نوازش بدحجابان شبیه است تامبارزه بامظاهربدحجابی !
آقایان مسوول آیااین حرفهافقط برای دل خوش کردن واجرای مثلایک "طرح " است که بفرمائیدماهم ازهمین الان به به وچه چه برایتان راه بیندازیم بی خیال زندگی وآنچه برسرجامعه وشهروخانواده مان میآیدبشویم .
من یک جوان 25ساله درپایتخت این کشورهستم روزانه هزاران دختروزن رامیبینم که رنگ لباس زیرآنهاازچندمتری برایم نمایان وبااندامهای بیرون افتاده ازآنچه که بایدپنهانشان کند تمام افکارم را ازجامعه وپیشرفت آن دورمیکند.
آقایان من یک جوان دراوج مسایل جوانی هستم ولی انسان بی قیدی نیستم اگرچه میتوانم بگویم به من چه ارتباطی دارد؟وازکناراین گونه مسایل به سادگی گذشته واززمینه بوجودآمده خودنیزبی بهره نمانم .ولی آیااین است همه آنچه ازجمهوری اسلامی وسالهاتحصیل درمدارس و...به مامیآموختیدوپایان هرسه ماه تحصیلی ازروی آنهاامتحان میگرفتید؟
من جوانی مجردهستم که به دلیل مشکلات برخواسته ازجامعه ام نتوانسته ام تشکیل زندگی بدهم وقطعا ازسخت ترین مشکلات فعلی من غرورو فشارهای روحی وروانی ناشی ازاقتضائات این دوران است که به اندک بهانه ای تحریک میشود.
انسان بی سوادی هم نیستم که ازآماروعلت های کارشناسی افزایش جرایم درتهران وشهرهای مختلف بی اطلاع باشم وندانم که روزی نیست که تصویرزن ومردی که ممکن است دربسیاری اوقات سن آنهازیرسن قانونی بوده که درصفحات حوادث روزنامه های دولتی وغیردولتی منتشرمیشودوعلت آنهم قتل وبزه ناشی ازارتباطهای نامشروع ,برملاشدن آن ,ندامت افرادوسرانجام هم قتل یاخودکشی است .
آقایان وخانمهای نماینده مجلس شمازمانی اجازه داریدازفرمانده هان نیروی انتظامی تقدیرکنیدکه طرحهایی ضربتی وغیرضربتی نظیرپلیس زن وپلیس کوهستان جلوی ارتکاب جرایم وافزایش فحشاوبی بندوباری راگرفته باشدنه اینکه جوانی هم که میخواهدسالم به خانه وخانواده خودملحق شود برای گذرازخیابان وبازاربشدت درعذاب وفشارهای روحی وروانی بسرببرد.
هرگزسخنان دوستی راکه به تازگی ازکشورژاپن به ایران مراجعه کرده بودفراموش نمیکنم که میگفت :4ماه باکسی همکاربودم ودرزیریک سقف میخوابیدم که نمیدانستم او"مونث "است .زیراکاروفکرعقب نماندن ازقافله اقتصاداجازه فکرکردن به پوشش ورنگ لعاب رانه برای اومیدادونه برای من که به اوفکرکنم که زن است یامرد.
ولی وجدان خودراقاضی کنیداگرمن صبح ازمنزل به طرف محل کارعازم شودبادیدن اندام بیرون افتاده دختران ومتاسفانه زنانی که میخواهندبه اصطلاح آزادباشندوازنیمه تنه بالاوپائین اندامی برای پوشش زیرلباسی باقی نگذاشته اندمیتوانم تاپایان روزکه نه حتی ساعات کاری بفکرانجام وظایفم باشم درحالی که نه تنهااین تصاویرازجلوی چشمانم پاک نمیشوندکه متاسفانه دیگرحریم ادارات نیزبه بازی گرفته شده ومراجعین نیزدرحالی واردادارات ومراکزاداری میشوندکه صدای کفش آنهابرای ازپله بالارفتن بلندترازناقوس کلیساهاست .
و وقتی درمقابل میزکارمندی مینشیند چیزی برای پنهان کردن باقی نمیگذارندکه شایداینگونه کارشان زودترازبروکراسی متداول ادارات ماانجام پذیرد.
میدانم شاید برخی ازخوانندگان شمابگوید کسی که بادیدن این افرادنمیتواندجلوی خودرابگیردبهترآنکه اسیرهمین گونه افرادباشد.ولی واقعااینگونه نیست هیچ وقت صدای دختری راکه بهمراه دوستانش ازپیاده رویی دراین شهردرحال عبوربودوخطاب به دیگردوستش باصدای بلندمیگفت : دیگراینطوری از"مد"افتاده ایم وبهتراست برای اینکه پسرهای بیشتری رابطرف خودجلب کنیم شلوارهای نازک ترولباس کوتاهتری بپوشیم تابتوانیم جیب های بیشتری راخالی کنیم !!نمی توانم ازگوشم خارج کنم که اینهافقط دنبال آزادی خودشان نیستندبلکه به دنبال اسارت دیگران هستند.
ویاوقتی برای کنکورودرس خواندن به نیمکت پارک محله پناهنده میشدم فقط چندقدم آنطرفترصدای دختری رامیشنیدم که به دوست خودبرای داشتن تعداددوست پسرهای بیشتری که برایش انواع واقسام چیزهاخریده اند ,افتخاروآن رابه رخ دیگردوستش میکشید.
هرگزصحنه تاسف انگیزی رافراموش نمیکنم که وقتی برای تحقیق به ارگانی رفته بودم که درنزدیکی یکی ازمراکزمبارزه بامفاسداجتماعی بودیدم جمعیتی زیادی ازمردان وزنان جمع شده اند وگویادرانتظارهستندوقتی موضوع راجویاشدم متوجه شدم دختران وپسران این زنان و مردان رادریکی ازخیابانهای این شهردرحالی که به اردوی به اصطلاح مجردی عازم بودند بازدداشت کرده ودرحال انتقال به این مرکزبودندولی دختران وپسران درمسیرباوالدینشان تماس گرفته وآنهاهم برای اینکه فرزندان دلبندشان دچارآزردگی خاطرودل پریشانی نشوندزودترازخودروهای مامورین ومینی بوس حامل دختران وپسران خودرابه مرکزمذکوررسانده بودندکه درصورت نیازباسپردن وثیقه نگذارنددلبندانشان روانه بازدداشتگاه شوند.
متاسفم وصدهابارمتاسفم که به همین راحتی شاهدازهم پاشیدگی خانواده ها درجامعه هستیم وازکنارش به سادگی عبورمیکنیم .
مسوولین محترم بدانیدشعارآزادی که گوش فلک راکرنموده عاقبتی جزبه اسارت کشیدن جوانان ومردان مانداردومحصول آن بی ارزش شدن کلمه خانواده وفروریختن اصل ازدواج خواهدبود.
بااین اوضاع روزی رامقابل چشمانم ترسیم میکنم که دختری بدلیل آنچه راحتی وآسایش درمعاشرتهایش و...است تن به ازدواج نداده وپسری هم دختری رانیابدکه دستش رادردست دیگری ندیده باشد.
ازاین روزبترسیدوبدانیدکه میشناسم زنی که بااستفاده ازنام آزادی واینکه میخواهم آزادباشم وبرای خود , دریک زمان به صیغه چندنفردرآمده وهیچ کدامشان ازوجودصیغه بادیگری باخبرنیستند.
قسم به آنچه به آن معتقدیم وآن وحدانیت حضرت حق است قصدتخریب چهره جامعه رانداشته وندارم واینهاهمه ازسررحم برجان خودوخانواده ام است که میترسم بکدامین جامعه آنهارامیسپارم .
مگراین لباسهای محرک ونازکی که میآیدوبه تن ها پوشیده میشودراچه کسی عرضه وکسبه آنراتائیدومجوزفعالیت میدهد؟
غیرازاماکن ونیروی انتظامی که خوداکنون مجبوربه مبارزه باآن شده ؟
چگونه است هزینه اندک مقابله بافروش آنرامتقبل نمیشودولی هزینه گزاف وسنگین مقابله بامردم ورودروشدن باجوانان رابه جان میخرد؟
سوالی که شایدبه این زودیهانتوانم برایش پاسخی دریافت کنم .

درجواب یک نامه
اولا از انجاييكه مي دانم دختران و زنان مانند هميشه هيچ واكنشي نشان نمي دهند و مانند بقيه زنهاي اجتماع اصلا به فكر حقوق خودشان نيستند اين مطلب را مي نويسم ، و اميدوارم حداقل يكي از خانم هااز مطلبم دفاع كند .
نگارنده نامه در نامه خود اشاره به وضع موجود جامعه كرده كه البته تا حدودي درست ارزيابي كرده ولي بسيار تند و تيز !
اولا دوست عزيز نگارنده تمام تقصير ها را گردن خانم ها انداخته كه اين اصلا منصفانه نيست . قبول دارم كه وضعيت حجاب در جامعه در شان جامعه اسلامينيست ولي پيشينه اين بد حجابي را بايد در خود مسوولين جستجو كرد نه در دختران و زنان .
قانوني هست كه مي گويد ، هر چي تنگ تر بگيري از آن ور در مي رود . اين دوست عزيز يادش نيست كه زماني كميته به خاطر يك تار مو چه الم شنگه اي راه مي انداخت و چه شلاق هاي بي موردي مردم به خاطر هيچي و نداشتن گناه خوردند ؟
اين دوست عزيز چه زود آن خواهراني را فراموش كرده كه تحت نام امر به معروف سيلي در گوش دختران مردم مي كوبيدند و آبروي مادرها و خواهرهاي ما را در ملا عام تحت نام فاحشه مي بردند . فقط به خاطر يك رژ كم رنگ يا يك تار مو و حتي داشتن روسري !
دوست عزيز يك طرفه به قاضي رفته ايد و بشكن زنان برگشته ايد . شما بيشتر احتياج به كنترل نفس خود داريد نه جامعه . شما كه با شنيدن پاشنه كفش يك دختر از كارتان مي افتيد ! يا به خاطر ديدن يك مانتوي كوتاه غش و ضعف مي كنيد بهتر است به يك روانشناس مراجعه كنيد . اصلا چه دليلي دارد كه شما اين صحنه ها را اينقدر موشكافانه نگاه كنيد كه از حال برويد !؟
دوست نگارنده ، دولتي كه مجلسش به جاي رسيدگب به امور مردم ، سر صبحانه و ناهار جلسه مي گذارد و مضحكه دنيا مي شود ( مجلس جاي ... نيست ! ) چرا بايد انتظار داشته باشد كه مردمش در بالاترين سطح فرهنگ قرار داشته باشند ؟
دولتي كه به خاطر سقوط هواپيمايش دست به دامان پاكستاني هايي كه هنوز در امرار معاششان مشكل دارند ، مي شود ، چرا بايد انتظار از مردمش داشته باشد ؟ مگر همين پاكستاني ها نبودند كه خبرنگاران ما را تيكه تيكه كرده بودند ؟ چه حافظه تاريخي خوبي داريم !
وقتي پدري از صبح تا شب به خاطر اجاره خانه مجبور به سه شيفت كار است و مادري به خاطر امرار معاش طبيعي زندگيش مجبور به كارمندي يا شاغل بودن است ، چرا بايد ازشان انتظار داشت كه به تربيت فرزندانشان رسيدگي كنند ؟ دولت ابتدا امرار معاش را حل كند ، بعد نحوه زندگي را ياد بدهد .
در كجاي دنيا سراغ داريد كه به خاطر تجمع دو هزار نفر كه بيشتر از دويست نفر هم نبودند ! بيش از سي ميليون زن و دختر ديگر را تحت منگنه قرار دهند .
اصلا حرفم اين نيست كه همه با مايو به خيابان بيايند ولي اين حرفا به جز بدتر كردن جامعه ، هيچ سودي ندارد .
دوست نگارنده ، مگر اروپايياني كه چادر سر نمي كنند ، همگي فاحشه هستند ؟ آيا چادر و حجاب ملاك آدم بودن است ؟
زماني كه دولتي مي گويد ، دختر ها و پسرها در جامعه با هم نباشند و در مجامع عمومي جلوي چشم نباشند ولي در پستو هر كاري خواستند بكنند ! نبايد انتظار داشت كه فحشا در جامعه بيداد نكند . وقتي با يك كافي شاپ رفتن ، كرم مي خوابد چرا مجبور مي كنيد كه به مكان روند ؟
دوشت نگارنده ، آن سخت گيريهاي تا ده سال پيش نتايجش اين حجاب امروزي است ، لطفا به همين حجاب انقدر سيخ نزنيد تا همين طور بماند و الا جلوي سي ميليون مايو پوش را ديگر نمي تواند هيچ قدرتي بگيرد .
دوست نگارنده نمي دانم دانشجويي يا نه ، ولي وقتي در دانشگاه دو همكلاسي بعلت امانت دادن جزوه به هم اخراج و يا به انجمن اسلامي مي روند ، چرا نبايد در پستو با هم جزوه رد و بدل كنند ؟؟؟
دوست عزيز فاحشه بازي بد است قبول ، خانم بازي بد است قبول ولي آيا اگر تقاضا نباشد ، عرضه مي تواند باشد ؟ صيغه خوب است ؟ پس چرا در اين مملكت اسلامي جايي براي متعه كردن نيست ؟ چرا جايي كه بتوان در آن زنان صيغه اي پيدا كرد نيست ؟
اصلا چرا تمام كساني كه نياز جنسي كه نعمت خداوند و هديه خداوند به انسان است را محكوم مي كنند ، همگي ده ها زن متعه اي و بيش از ده بچه دارند ؟؟؟
بحث در باره اين موارد وقت تلف كردن است و پيشنهاد مي كنم شما هميشه آب قند همراه داشته باشيد كه مبادا با شنيدن صداي پاشنه كفش خانمي از حال برويد . در ضمن شما اگر نگران خانواده تان هستيد ، خانواده تان را اصلاح كنيد چون هيچ قدرتي در دنيا نمي تواند زني را كه پاك است ، ناپاك كند . پس بدبيني تان ، را با تربيت خانواده تان كه بهشان شك داريد ، حل كنيد نه با توهين به سي ميليون دختر و زني كه در اين مملكت ، آبرومند و شرافتمندانه در حال زندگي هستند .
در ضمن ، دوست عزيز ، خانمي مي خواهد كاري خلاف ميل شما بكند ، خودش مي داند و خداي خودش ، نه شما را در قبر او مي خوابانند و نه شما را در آن دنيا به مار غاشيه مي سپارند . شما دامنتان را بالا نگه داريد كه روي زمين ، كثيف نشود !!!

+نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت14:1توسط مریم | |

چند روز پیش فیلم یه بوس کوچولو رو دیدم و تصمیم گرفتم مطلبی در مورد این فیلم بنویسم. اول می خوام آخرشو بگم! فیلم ارزش دیدن داره و من شخصا احساس نکردم که وقتمو تلف کردم. توصیه می کنم اگه این فیلمو ندیدید, خوب ببینید!
فیلم در مورد مرگه. به نظر من موضوع قابل توجه و خوبیه. در عین حال با پیام اصلی فیلمساز مخالفم. فیلم سعی می کنه این مفهوم رو به بیننده القا کنه که مرگ برای آدمای مختلف چهره های متفاوتی داره, البته با تعابیر مختلفی می شه به این حرف نگاه کرد, ولی حرف اصلی فیلمساز اینه که مرگ برای آدمای خوب (که تعریف دقیقی ندارن!) مثل یه بوس کوچولو (اونم توسط یه زن خوشگل!) و برای آدمای گناهکار یه جور دیگه است ( گناهکارها هم دقیقا معلوم نیست چه کسایی هستن, چون مفهوم گناه تعریف نشده است) و مامور اجرای حکم هم برای این گروه یه پیرزن زشته!
اون چیزی که من باهاش مخالفم اینه. به نظر من, مرگ موضوع زنده هاست و یکی از معدود چیزاییه که آدما توش برابرن. چون همه می میرن و هر کسی هم فقط یه بار میمیره. در هر حال اون فیلم رو که من نساختم و سازنده اش هم مثل من فکر نمی کرده .
از ویژگیهای مثبت فیلم, استفاده از "داستان در داستان" است که بار مهمی از قصه و پیام فیلم رو بر عهده داره و به ویژه خروج کاراکترهای داستانی از داستانشون و برخوردشون با نویسنده داستان خیلی جالبه. خلاصه همون جور که اول گفتم, دیدن این فیلم رو به شما توصیه می کنم.
زندگیتون شاد و مرگتون بی دردسر

+نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت13:54توسط مریم | |

خداحافظ ...!

 حالا ديدارِ ما به نمی‌دانم آن کجای فراموشی
ديدار ما اصلا به همان حوالی هر چه باداباد
ديدار ما و ديدارِ ديگرانی که ما را نديده‌اند.
پس با هر کسی از کسان من از اين ترانه‌ی محرمانه سخن مگوی
نمی‌خواهم آزردگانِ ساده‌ی بی‌شام و بی‌چراغ
از اندوهِ اوقات ما با خبر شوند!
قرارِ ما از همان ابتدای علاقه پيدا بود
قرارِ ما به سينه‌سپردن دريا و ترانه تشنگی نبود
پس بی‌جهت بهانه مياور
که راه دور و
خانه‌ی ما يکی مانده به آخر دنياست!
نه، ...
ديگر فراقی نيست
حالا بگذار باد بيايد
بگذار از قرائت محرمانه‌ی نامه‌ها و روياهامان شاعر شويم
ديدار ما و ديدار ديگرانی که ما را نديده‌اند
ديدار ما به همان ساعتِ معلوم دلنشين
تا ديگر آدمی از يک وداع ساده نگريد
تا چراغ و شب و اشاره بدانند که ديگر ملالی نيست!

حالا می‌دانم سلام مرا به اهلِ هوایِ هميشه‌ی عصمت خواهی رساند.
يادت نرود گُلم
به جای من از صميم همين زندگی
سرا رویِ چشمْ به راه ماندگانِ مرا ببوس!
ديگر سفارشی نيست
تنها، جانِ تو و جانِ پرندگان پربسته‌ئی که دی ماه به ايوانِ خانه می‌آيند
خداحافظ!

 

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت18:32توسط مریم | |

همه می خواهند بی عیب و نقص زندگی کنند. اگر بتوانی در زندگی خود را از این قید برهانی، خود را از بسیاری از رنجها می رهانی.
وین دایر

 در مورد خبرگزاريها

هر روز صبح یا در واقع عصر که از خواب پا میشم اولین کاری که میکنم یک ساعتی وقتم و با همه این خبر گزاریهای  صرف میکنم
از خارجی هاش تا ایرانیهاش
RadioFarda Baztab MehrNews IRNA Sharifnews BBC
بدشم تازه میرم آلرت های گوگل  در زمینه ایران میخونم تو این چند ساله به یک نتایجی رسیدم که دوست دارم بگم نظر شما رو هم بدونم:

اصولا وقتی یک خبرگزاری امین مردم میشه با مردم صادق و بی طرف باشه امااااااا
این رادیو فردا  که من هر روز خبرهاش و از طریق سایتش گوش میدم خیلی ناقلاست میدونید چرا؟ چون همیشه خبر هاشو میگه داره خبر هاشو هم میگه سیخ خودشم میزنه حالا به هر جا که بخواد( معمولا حکومت ایران ) حالا جالب اینجاست داره خبر ورزشی هم میگه از سیخ زدن و انحراف افکار به اینکه این حکومت اصلا به درد نمیخوره دست بر نمیداره

بازتاب گل ما که حاج آقای رضایی داره خوب ساپورتش میکنه یک جورایی به همه گیر میده ،جالبه گیراش هم خیلی وقتها تو زرد در میادا خبرهاش بیشتر جنبه حاشیه خبر داره و 4 تا هم روش میزاره و میگه جالب اینجاست که هیچ وقت به اصل حکومت ضربه نمیزنه و همش دنبال یک چیرایی هست که حالا اگر هر اتفاقی هم برا طرف بیافته خوب به اصل حکومت ضربه نمیخوره ، مثلا اون روز یک گیر 3 پیچ به ریس میراث فرهنگی داده بود همچینم گیر داده بود که هدف فقط چپه کردن طرف بود( بدشم با سیاست کم کمک  میزنه یعنی یکی و هدف میگیره از 3 ماه قبل خبر هایی ضد و نقیض در رابطه باهاش میگه بد یک دفه تیر خلاصش و میزنه نه؟

خبرگزاری مهر نیوز که واقعا دارند قوی کار میکنند باید بگم از این خبر گزاری هایی هست که خیلی خوب کار میکنه اما با این حال حد .خودشم میدنه و همیشه شبیه بقیه خبرگزاریهایی که تو ایران هستند هواسش هست تو تحلیل ها چه کار کنه که نه سیخ بسوزه نه کباب!!

و اما رفیق دیرین بی بی سی به نظر من خیلی دست به اسا راه میرفت که یک موقع نبندنش ، اما وقتی شنیدم از ایران فیلتر شده کلی خندیدم حقشه که اینقدر دست به اسا راه نره خدایی تو این چند ساله یک خبر هم که بخواد کلا حکومت و بکوبه ندیدم توش حتی تو موارد .زیادی طرفداری هم میدیم به هر صورت بسته شد رفت پی کارش اما از خبر هاش خوشم میاد چون هدفش فقط خبره

ایرنا وقتی میخونیش احساس میکنی داره شبکه یک ساعت نه اخبار میگه همون روال اخبار های ایرانه واسم یک جورایی جالبه

حالا نمخواهم کش بدم اما در مورد ایسنا و خبر گزاری کارو اینا هم شما بگید اما در مورد مهم ترین وعده غذایی صبحانه که اصلا خبر گذاری نیست اما خبر های قشنگ و چیزای قشنگی توش پیدا میشه از سایت های مورد علاقم هست هر چند که این هودر راش انداخته .


 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت14:16توسط مریم | |