تبليغاتX
قلک

قلک

انسانم آرزوست...!

پنج شنبه گذشته علی رغم کارهای زیادی که داشتم (امتحان های دانشگاه،گزارش هایی که باید آماده میکردم)نشستم و برنامه نود را دیدم، واسه اولین بار نبود که این برنامه رو میدیدم .فکر میکنم در رسانه ملی برنامه نود تنها برنامه ای که به تعریف و تمجید از دولت نهم نمی پردازد وخیلی شفاف  و بی پرده،صریح ومنتقد هست نه تنها اینبار بلکه همیشه و بارها اینگونه بوده و می دونم که مدیریت و تهیه کنندگی این برنامه که با عادل فردوسی پور هستش زیر بار هیچ گونه تهدید و زورگویی نمیره،واین دست برنامه ها را ما خیلی کم میبینیم در رسانه های دیداری و شنیداری دوربرمون!!! نکته جالبی که توجه منو به خودش جلب کرد این بود که در اخر برنامه نود قسمتی داره به نام دوربین90 که مردم از هرجایی که امکان داشته باشن  عکس هایی که جالب به نظرشون میرسه و مربوط به این برنامه هست رابا نام و توضیح عکس  برای این برنامه ارسال می کنن... و این همون چیزیه که از اون یا روزنامه نگاری شهروندی نام برده میشه که جایگاه ویژه ای در  ارتباطات روز دنیا داره.Citizen journalist

که از این جریان در یزرگترین و حرفه ای ترین تیم های رسانه دنیا استفاده میشود و باید قبول کنیم که نود خیلی خیلی جلوتر از دیگر برنامه های صدا و سیمای جمهوری اسلامی حرکت میکنه و  اصول درست یک برنامه را رعایت میکنه، باید نقشی که این برنامه ایفا میکند را ارج گذاشت و از آن تقدیر کرد .امیدوارم دیگر برنامه ها هم  را چنین رویه ای را پیش بگیرند و رسانه ی ملی قوی تری داشته باشیم .

 

پ.ن:90 اولین برنامه ای بود که مسابقه پیام کوتاه گذاشت و همیشه بالاترین میزام مشارکت مردم را در این دست  برنامه ها داشته است

پ.ن:بجز برنامه 90،باید تقدیر کرد  از مصاحبه فرزاد حسنی با سردار رادان(این که یه جورایی توقیف شد)،و گفتگوی روز رادیو گفتگو ( یرنامه خیلی قوی و هدفمند هستش که اصول حرفه ای را رعایت میکنند و امیداریم به راه خودش ادامه بدهد)

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت19:54توسط مریم | |

کودکان فلسطینی قربانی دعواهای سیاسی سیاست‌مدارانی می‌شوند که ثابت کرده‌اند کم‌ترین ارزشی برای انسان‌ها قائل نیستند.وقتی تصاویر کودکان و مردمان بی گناه فلسطین را می بینم از خودم خجالت می کشم.
حماس و اسرائیل هر دو مقصران اصلی این جنگ هستند.  زیاده خواهی و قدرت نمایی این دو گروه، جنگی را برپا کرده که بیش از پنجاه سال است مردم بی گناه هر دو کشور در آتش آن می سوزند.

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت19:51توسط مریم |

وقتی خبر توقیف روزنامه کارگزاران رو شنیدم  اصلا شوکه نشدم،خیلی وقت بود که منتظر این خبر بودم،دیگه شنیدن اینجور خبرها واسه من(یکی)دیگه تبدیل به عادت شده!!!این یکی هم  مثل بقیه فقط جای ابراز تاسف میمونه نمیدونم  انتشار نظر و مواضع و دیدگاه  دفتر تحکیم وحدت باید منجر به این اتفاق بشه!

شرق،شهروند امروز،آینده نو(این یکی نیومده لغو امتیاز شد)،هم میهن،تهران امروز...

 بسته شدن روزنامه ای که از مرداد ماه هنوز حقوق اعضای تحریه رو شو نداده چه دردی از دردای مردم فلسطین رو حل میکنه!!هرچند که روزنامه کارگزاران همیشه از حق و آرمان مردم فلسطین دفاع کردهمثل بقیه... ومیتونم بگم که  واقعا این روزنامه لایق توقیف نبود.

پ.ن:به گفته یکی از شاهدان عینی  اصحاب رسانه که  درکنار متن نامه توقیف روزنامه کارگازران ،سه تا هشدارنامه  به قطع این روند یا تعطیلی(توقیف) سه نشریه دیگر هم وجو داشته که قرار اقدام شه از جمله:اعتماد،اعتماد ملی(البته فکر میکنم جای امیدواری باشه،شاید به این یکی زورشون نرسه) و هفته نامه چلچراغ...

پ.ن:توقیف بهتر از آتش سوزیه

پ.ن:امیدوارم هر چه زودتر این روزنامه رفع توقیف بشه چون یکی از حرفه ای ترین تیم روزنامه نگاری در این روزنامه فعالیت میکردن

پ.ن:دو مطلب اصلی روزنامه توقیف شده کارگزاران در آخرین شماره قبل از توقیف حتما بخونین

+نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت18:42توسط مریم | |

تو این جریان لنگه کفش هایی که خبرنگاره به سمت بوش پرتاب کرده بود. خبرنگار با ذوق! شبکه ی دو سیما رفته بود لنگه کفش به دست تو خیابون های شهر چرخیده بود و نظر افراد رو پرسیده بود و انگار مطمئن باشه همه موافق این عمل بوده اند لنگه کفش رو به دستشون می داد و می پرسید شما اگه بودید چه طوری پرتاب می کردید؟ تو تمام این مصاحبه ها که دیدم فقط یک نفرخیلی قشنگ جواب داد. اون گفت:
یک خبر نگار باید حرفش رو با قلمش بزنه نه با لنگه کفشش!ا
من  وقتی صحنه ی پرتاب شدن کفش و جاخالی دادنش رو دیدم و این که چه مسلط اونجا ایستاد ازش خیلی هم خوشم اومد و حداقل این رو فهمیدم که طرف خیلی تیز  هست. این ها تو اخبار سعی کردند بگویند به زور به اعصابش مسلط شده و به سخنرانیش ادامه داده در حالی که یکی نیست بگه اگه مسئولین ما بودند لابد زیر تریبون سنگر می گرفتند! شاید برا همینه که برا دیدن خیلی ها می گن کفش هاتون رو در بیارین. به ذهن کی خطور می کنه این اتفاق ممکنه بیفته؟ جز اونی که خودش این کاره است! از نظر من که حرکت خیلی خیلی زشتی بود.. فکر کنم همین روزها یه خیابونی میدونی سندی چیزی به نام پرتاب کننده هه بزنن و نامش برای همیشه تو تاریخ کشور ما ثبت بشه

واما چند تا سوال خیلی خیلی جدی؟!؟!؟!

جمهوری اسلامی خبر لنگه کفش پرتاب کردن یک خبرنگار عراقی را برجسته کرد و حتی در چند بخش خبری پر بیننده‌ی خود با آوردن کارشناسان خود به "تحلیل" در مورد آن پرداخت. احتمالا تنها تاسف آنها در مورد این خبر اینست که چرا هیچکدام از کفشها به جورج بوش نخوردآیا پرتاب لنگه کفش از سوی یک...که ماه‌ها قبل به همکارانش در مورد تنفر از آمریکا و بوش گفته بود، یعنی تو دهنی به دموکراسی؟ آیا اینکه یک شخص که نماینده‌ی خود عراقی‌ها نیز نیست، چه برسد به اینکه نماینده‌ی صدای افکار عمومی منطقه باشد؛ توهینی انجام دهد، این به لکه‌دار شدن آزادی عراقی‌ها می‌انجامد؟ ایا یه جفت لنگه کفش میراث بوشه؟! ایا واقعا پرتاب لنگه کفش پرتاب سنگ به شیطانه؟!؟!

+نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت22:32توسط مریم | |

هر روز موقع اومدن به دانشگاه میدیدمت .یه پیرمرده لاغر با صورتی نحیف موهایی سفید و چهره ای غم آلودو لباسهای پاره و ژولیده. بساطت ولو بود ،جلوی در یک خونه نشسته بودی و کنارت پر بود از جوراب ، قرقره ،لیف و …. همیشه فکر میکردم خونه به این شیکی چقدر صاحب مهربونی داره که میزاره تو اونجا بشینی و دستفروشی کنی اون هم با اون وضعیت…. سعی میکردم جوراب اینجور چیزهایی که نیاز داشتم رو از تو بخرم ….خودمونیم خیلی گرون فروش بودی اما از پولی که میدادم راضی بودم ،فکر میکردم تو اون پس کوچه مگه تو چقد فروش داری…برات کلی دل میسوزوندم به تو و بدبختیات فکر می کردم …هفته پیش که دم ظهر از جلوی بساطت رد میشدم با تعجب دیدم در اون خونه رو باز کردی و پاکتهای بزرگ و سیاه وسایلت رو گذاشتی اونجا…پیش خودم گفتم الحق و انصاف چه آدمهای خوبی تو این خونه هستند چقد هوای این بدبخت رو دارند. اما امروز چیزه دیگه دیدم که باز شاخهام تا پلوتون رفت ..امروز دیرم شده بود آخه خواب مونده بودم بدو بدو میرفتم که دیدم از در پارکینگ خونه که تو جلوش مینشستی یک سمند صفر اومد بیرون تا رسیدم نزدیک ماشین تو با یک دست کت و شلوار شیک که خط اتوش خربزه قاچ می کرد شاید هم هندونه شاید گرمک..!!! از ماشین پیاده شدی تا در پارکینگ رو ببندی……….آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ…دهنم باز موند و همینطور که از کنارت رد شدم باز پشتم رو نیگا می کیردم میخواستم مطمئن بشم که خودتی…..در پارکینگ رو بستی اومدی پشت رل نشستی آره خودت بودی گاز دادی از کنارم رد شدی…..ومن دویدنم به ایستادن تبدیل شده بود و به همه جورابها و لیفهایی فکر می کردم که تو کمدم انبار کرده بودم و برای خاطر بیچارگی تو خریده بودمشون….راه افتادم و یاد حرف زرتشت افتادم….آدم وقتی به یک گدا میرسه نمیدونه کمک کنه یا نه ؟؟؟اگه کمک کنه همش فکر میکنه اون مستحق بوده یا نه؟ و اگه کمک نکنه همش فکر می کنه چه کار بدی کرده؟؟؟ اما خوشحالم از دفعه دیگه که دیدمت دیگه غصه تو رو نمیخورم

+نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت15:15توسط مریم | |