تبليغاتX
قلک

قلک

انسانم آرزوست...!

خداحافظ ...!

 حالا ديدارِ ما به نمی‌دانم آن کجای فراموشی
ديدار ما اصلا به همان حوالی هر چه باداباد
ديدار ما و ديدارِ ديگرانی که ما را نديده‌اند.
پس با هر کسی از کسان من از اين ترانه‌ی محرمانه سخن مگوی
نمی‌خواهم آزردگانِ ساده‌ی بی‌شام و بی‌چراغ
از اندوهِ اوقات ما با خبر شوند!
قرارِ ما از همان ابتدای علاقه پيدا بود
قرارِ ما به سينه‌سپردن دريا و ترانه تشنگی نبود
پس بی‌جهت بهانه مياور
که راه دور و
خانه‌ی ما يکی مانده به آخر دنياست!
نه، ...
ديگر فراقی نيست
حالا بگذار باد بيايد
بگذار از قرائت محرمانه‌ی نامه‌ها و روياهامان شاعر شويم
ديدار ما و ديدار ديگرانی که ما را نديده‌اند
ديدار ما به همان ساعتِ معلوم دلنشين
تا ديگر آدمی از يک وداع ساده نگريد
تا چراغ و شب و اشاره بدانند که ديگر ملالی نيست!

حالا می‌دانم سلام مرا به اهلِ هوایِ هميشه‌ی عصمت خواهی رساند.
يادت نرود گُلم
به جای من از صميم همين زندگی
سرا رویِ چشمْ به راه ماندگانِ مرا ببوس!
ديگر سفارشی نيست
تنها، جانِ تو و جانِ پرندگان پربسته‌ئی که دی ماه به ايوانِ خانه می‌آيند
خداحافظ!

 

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت18:32توسط مریم | |

جمله  دوست داشتن برتر از عشق خیلی معروفه و به نظر من جز در اندک مواقع جمله به جا و صحیحیه:آخه.............................

عشق تملک داشتن  به معشوق است ودوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.

عشق رو به جانب خویش دارد ومعشوق را فقط به خاطر خود میپرستد اما دوست داشتن رو به جانب دوست است.

عشق طوفانیست پر تلاطم ولی دوست داشتن آرام"استوار"پر وقار و سرشار از نجابت.

عشق جنون است وجنون چیزی جز خرابی پریشانی ...... ندارد اما دوست داشتن از عقل واندیشه گذر میکند.                        

عشق زیباییهای دلخواه خود را در معشوق می آفریند اما در دوست داشتن همان زیباییها را در دوست پیدا میکند.

و عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در آن دریا شنا  کردن است

 

و عشق .................................

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت17:31توسط مائده مزینانی | |

همه می خواهند بی عیب و نقص زندگی کنند. اگر بتوانی در زندگی خود را از این قید برهانی، خود را از بسیاری از رنجها می رهانی.
وین دایر

 در مورد خبرگزاريها

هر روز صبح یا در واقع عصر که از خواب پا میشم اولین کاری که میکنم یک ساعتی وقتم و با همه این خبر گزاریهای  صرف میکنم
از خارجی هاش تا ایرانیهاش
RadioFarda Baztab MehrNews IRNA Sharifnews BBC
بدشم تازه میرم آلرت های گوگل  در زمینه ایران میخونم تو این چند ساله به یک نتایجی رسیدم که دوست دارم بگم نظر شما رو هم بدونم:

اصولا وقتی یک خبرگزاری امین مردم میشه با مردم صادق و بی طرف باشه امااااااا
این رادیو فردا  که من هر روز خبرهاش و از طریق سایتش گوش میدم خیلی ناقلاست میدونید چرا؟ چون همیشه خبر هاشو میگه داره خبر هاشو هم میگه سیخ خودشم میزنه حالا به هر جا که بخواد( معمولا حکومت ایران ) حالا جالب اینجاست داره خبر ورزشی هم میگه از سیخ زدن و انحراف افکار به اینکه این حکومت اصلا به درد نمیخوره دست بر نمیداره

بازتاب گل ما که حاج آقای رضایی داره خوب ساپورتش میکنه یک جورایی به همه گیر میده ،جالبه گیراش هم خیلی وقتها تو زرد در میادا خبرهاش بیشتر جنبه حاشیه خبر داره و 4 تا هم روش میزاره و میگه جالب اینجاست که هیچ وقت به اصل حکومت ضربه نمیزنه و همش دنبال یک چیرایی هست که حالا اگر هر اتفاقی هم برا طرف بیافته خوب به اصل حکومت ضربه نمیخوره ، مثلا اون روز یک گیر 3 پیچ به ریس میراث فرهنگی داده بود همچینم گیر داده بود که هدف فقط چپه کردن طرف بود( بدشم با سیاست کم کمک  میزنه یعنی یکی و هدف میگیره از 3 ماه قبل خبر هایی ضد و نقیض در رابطه باهاش میگه بد یک دفه تیر خلاصش و میزنه نه؟

خبرگزاری مهر نیوز که واقعا دارند قوی کار میکنند باید بگم از این خبر گزاری هایی هست که خیلی خوب کار میکنه اما با این حال حد .خودشم میدنه و همیشه شبیه بقیه خبرگزاریهایی که تو ایران هستند هواسش هست تو تحلیل ها چه کار کنه که نه سیخ بسوزه نه کباب!!

و اما رفیق دیرین بی بی سی به نظر من خیلی دست به اسا راه میرفت که یک موقع نبندنش ، اما وقتی شنیدم از ایران فیلتر شده کلی خندیدم حقشه که اینقدر دست به اسا راه نره خدایی تو این چند ساله یک خبر هم که بخواد کلا حکومت و بکوبه ندیدم توش حتی تو موارد .زیادی طرفداری هم میدیم به هر صورت بسته شد رفت پی کارش اما از خبر هاش خوشم میاد چون هدفش فقط خبره

ایرنا وقتی میخونیش احساس میکنی داره شبکه یک ساعت نه اخبار میگه همون روال اخبار های ایرانه واسم یک جورایی جالبه

حالا نمخواهم کش بدم اما در مورد ایسنا و خبر گزاری کارو اینا هم شما بگید اما در مورد مهم ترین وعده غذایی صبحانه که اصلا خبر گذاری نیست اما خبر های قشنگ و چیزای قشنگی توش پیدا میشه از سایت های مورد علاقم هست هر چند که این هودر راش انداخته .


 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت14:16توسط مریم | |

می توانی هر هفته به عبادتگاهی باشکوه بروی و به تمام گفته های کتاب مقدس عمل کنی و اسم خود را انسان کامل بگذاری، اما اگر در دلت عبادتگاه نداشته باشی، نخواهی توانست دلت را در عبادتگاه بیابی.
وین دایر

 

من پذیرفتم شکســــــــت خویش را
پندهای عقل دور اندیش را
من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد اشنه دیوانه است
میروم از رفتن من باش شــــــــــــاد
از عذاب دیدنم ازاد باش
گر چه تو زودتر از من میـــــــــــروی
آرزو دارم ولی عاشق شوی
ارزو دارم بفــــهـــــمی درد را
تلخی برخورد های سرد را....

 بيشتر از 2 ساعت وقت نيست!

بدون شک تا به حال بارها و بارها شده که به خودتون گفتين که اگر به من بگن بيشتر از 2 ساعت يا 2روز يا 2 ماه زنده نيستی چی کار می کنم؟خب عموماً هم همه ما جوابهای تقريباً مشابه ای داريم که نتيجش کارهای خوب، انجام دادن کارهائی که دوست داشتيم انجام بديم ، اما وقت نمی شد، کارهائی که رضايت خدا را داشته باشه و بالاخره اينکه کاری که با انجام دادن اون حداقل بتونيم اون دنيامونو بخريم.
چرا بايد ما کارهامونو نگه داريم برای 2 ساعت آخر، برای 2 روز آخر و يا برای 2 ماه آخر، اصلاًچطور بايد ما در اين فرصت کم ، کارهائی که دوست داشتيم انجام بديم ، اما وقت نمی شد رو انجام بديم؟ مگه 2 روز و 2 ساعت و 2 ماه خيلی وقت هست؟ که الان ياد اون می افتيم که بايد انجام بديم؟
باور کنيد بيش از اين ها هم وقت نيست!
شما بيانديشيد 2 سال و يا 20 سال و حتی 200 سال! آيا نبايد سفر را آغاز کرد؟ آيا نبايد رفت؟
چرا برای خوبی به دنبال بهانه هستيم؟ ما که می دانيم رضايت خدا رضايت قشنگی است ، پس چرا بخشش ها را نگاه داشتيم برای روز آخر؟
چرا خوبی کردن را گذاشتيم برای روز آخر؟ چرا نگاه کردن به دخترکی که دور خود می گردد تا سنجاق سری که مادرش از همسايه قرض گرفته تا دخترش برای مهمانی امشب از آن استفاده کند را پيدا کند را برای روز آخر گذاشته ايم؟
چرا نگاه کردن به زنده شده گل های زمين را برای روز آخر گذاشته ايم؟
چرا برای انتقام، هر چه باشد همان لحظه تدبير می کنيم و برای بخشش بايد روزها و ماه ها صبر کرد و هزار واسطه آورد؟
چرا قبول کردن آنکه همه انسانها اشتباه می کنند، و بايد انها را بخشيد را برای روز آخر گذاشته ايم؟
چرا زخمهای روزگار را همان روز و يا همان ساعت می شماريم، اما خوبيها را برای روز اخر می گذاريم؟
چرا فکر کردن به اتفاقات هر روز خود را، همان شب، در بستر خواب انجام ندهيم و چگونه فکر کردن به تمام عمر خود را که چه کرده ايم را 2روزه يا 2 ماهه انجام دهيم؟
چرا به طلوع و غروب بايد الان نگاه کنم که وقت زيادی ندارم؟ پس چرا تمام عمر روشن و خاموش شدن آسمان را نديديم؟
چرا سکوت در مقابل فريادهای همکارمان ، برادرمان، عابر خيابان و ... را از روز اول آغاز نکرديم؟
چرا بايد الان که می دانم بايد زود بروم به آن می انديشم که چرا نيانديشيده ام؟
چرا الان بايد ساکت شوم و با ديد بازتر به اطرافم نگاه کنم؟
چرا از پير زنی که به درب نگاه می کند تا نه فرزند نامردش، بلکه نوه کوچکش را ببيند بايد الان احوال پرسی کنم؟
چرا الان بايد در گرمای خانه ناگهان سردم شود؟ چرا که به ياد کودک 12 ساله ای افتادم که در پارک سر خيابانمان بر روی نيمکت خوابيده است؟
چرا بايد الان بيانديشم که انفاق کنم ؟
چرا بايد الان به ياد مادری باشم که در خانه سالمندان در انتظار سفر است؟
چرا بايد الان به چرا ها بيانديشم؟
دوستان من مگر غير از اين است که ما بايد برويم؟
چرا از الان فکر نکنيم که 2 ساعت ، 2 روز، 2 ماه و يا 2 سال و حتی 20 سال ديگه بيشتر زنده نيستيم؟
به فکر صندلی قدرت نباشيد! چرا که اين ساده ترين واژه برای فريب من و تو هست؛ اگر فکر کنيد که ديگری بايد تو را به قدرت برساند؛ سخت در اشتباهيد؛ بايد انديشه ما بهتر بودن در هر شرايطی باشد.
بياييد هميشه خودمون رو يه مسافر بدونيم و کوله بار خوبی رو جمع کنيم!
دوست من ! از همين حالا طوری بخواب، طوری نفس بکش، طوری ببخش، طوری نگاه کن، طوری زنده باش، طوری حرف بزن که گوئی صور سفر را دميده اند!

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت2:4توسط مریم | |

مینویسم از تو تو ای شادترین تازهترین تو که سرشارترین عاطفه را نزد تو پیدا کردم............ تو که سنگ صبورم بودی در تمام لحظاتی که خدا شاهد غصه واندوهم بود...........به تو می اندیشم

از زمین تا خدا به تو می اندیشم.

+نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت0:1توسط مائده مزینانی | |

عشق و ازدواج

مرگ وجود ندارد زیرا زندگی نامیراست. عزیزان ما نمی میرند بلکه در حیاتی جاودانه زنده اند و اما از پیش ما می روند! ما نیز یک روز باید برویم و عزیزانمان را ببینیم، آنها منتظر ما هستند در آن سو!
                               جی.پی.وسوانی

شاگردی از استادش پرسيد:عشق چست؟
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور،اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی.شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.استاد پرسيد:چه آوردی؟و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ!هر چه جلو ميرفتم،خوشه های پرپشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين،تا انتهای گندم زار رفتم.
استاد گفت:عشق يعنی همين.
شاگرد پرسيد:پس ازدواج چيست؟
استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمی توانی به عقب برگردی.
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهی با درختی برگشت.استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را كه ديدم،انتخاب كردم.ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم.
استاد باز گفت:ازدواج هم يعنی همين

 

+نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت14:42توسط مریم | |

روزی مردی خواب عجیبی دید او دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آن ها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آن ها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید، شما چه کار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: این جا بخش دریافت است و دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک ها یی به زمین می فرستند. مرد پرسید شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوندی را برای بندگان می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته بیکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟ فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی عده بسیار کمی جواب می دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافی است بگویند: خدایا شکر!

 

+نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1385ساعت12:43توسط مریم | |

تو به تنهایی با مرگ، بیکاری، کشمکش های زندگی، و بدهی روبرو نمی شوی، در تمام این مراحل خدا همراه تو است. تو تنها نیستی.
ماکس لوکادو

بنام آنکه دوستش داریم
بنام او که زیباست

آیا خداوند فراموشمان کرده ؟

کوهنوردی می خواست به قله بلندی صعود کند پس از سالها تمرین و آمادگی،
هنگامی که قصد داشت سفر خود را آغاز کند شکوه و عضمت پیروزی را پیش روی خود آورد و تصمیم گرفت صعود را به تنهائی انجام دهد . او سفرش را زمانی آغاز کرد که هوا رفته رفته رو به تاریکی می رفت ولی قهرمان ما به جای آنکه چادر بزند و شب را زیر چادر به صبح برساند به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمی شد
سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمی توانست چیزی ببیند حتی ماه و ستاره ها
پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند
کوهنور همانطور که داشت بالا می رفت در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود
پایش لیز خورد و با سرعت هر جه تمام تر سقوط کرد
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس ، تمامی خاطرات خوب و بد زندگیش را به یاد می آورد . داشت فکر می کرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان دنباله طنابی که به دور کمرش حلقه خورده بود بین شاخه های درختی در شیب کوه گیر کرد و مانع از سقوط کاملش شد
در آن لحظات سنگین سکوت که هیچ امیدی نداشت از ته دل فریاد زد:
خدایا کمک کن !
ناگهان ندائی از دل آسمان پاسخ داد از من چه می خواهی ؟
- نجاتم بده خدای من !
واقعا فکر می کنی می توانم نجاتت دهم ؟
- البته ! تو تنها کسی هستی که می توانی مرا نجات دهی
پس آن طناب دور کمرت را ببر !
و بعد سکوت عمیقی همه جا را فرا گرفت
اما مرد تصمیم گرفت با تمام توان مانع از پاره شدن طناب حلقه شده به دور کمرش شود
روز بعد، گروه نجات گزارش داد که جسد منجمد شده یک کوهنورد در حالی پیدا شد
که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمین فاصله داشت ...
من و شما چی؟ چقدر تا حالا به طنابی در تاریکی چسبیدیم به خیال نجات ؟
تا حالا چقدر حس کردیم که خداوند فراموشمان کرده ؟
یک بار امتحان کنیم ، بیائید طناب رو رها کنیم ......

+نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت18:58توسط مریم | |

سلام

من نمیخواستم که مطلب بنویسم

فقط اومدم که سال نو رو به شما هایی که به وبلاگ ما میاید تبریک بگم ایشالله سالی پر از خوبی برکت شادی سلامت داشته باشین.

اینم یه پیام کوتاه

وبرای شما یک سال پر از خیر ۱۲ماه برکت ۵۴ هفته خوشبختی ۳۶۵ روز شادی ۸۷۶۰ ساعت محبت ۵۲۵۶۰۰ دقیقه عشق و ۳۱۵۵۳۳۱۵۳۶۰۰۰ ثانیه دوستی را در سال نو آرزومندیم.....

+نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت10:41توسط مائده مزینانی | |